فكر مي كنم به روزهايي نو
تقريبا يك هفته خواب و خوراك نداشتم. پايان نامه را كه به دكتر سرايي دادم ،تمام راه برگشت به خانه توي اتوبوس خوابيدم. تا ته اسفند هم بايد بدوم براي آزاد كردن مدرك ليسانس از علامه. تا آزاد هم نشود وقت دفاع نميدهند. سنوات هم تمام شده و اگر مدرک آزاد نکنم اخراجم می کنند. مامان میگه به این ها فکر نکن. "تو کارت رو تحویل دادی" و من همینکه مامان راضی شده و دیگر قرار نیست هر شب سراغ پایان نامه را بگیرد از من خرسندم. ديشب كابوس پايان نامه نوشتن تمام شد، كابوس مدرك آزاد كردن ميديدم و يادم آمد كه هنوز بخشي از مدرك ديپلمم ايراد دارد. ازدست خودم در عذابم. بي فكري از حد گذشته، كلافهام كرده. در اين واويلا كه يك دم آرام وقرارم نيست اما به روزهاي نو در سالي نو فكر ميكنم . به بهاري كه دلم مي خواهد پر باشد از كوه نوردي، دويدن، سفر و خواندن و نوشتن.
تشکر ویژه:از مريم ،سمانه ، اكرم و حسام كه نبود يك هفتهاي مريم را تاب آورد،بسيار ممنون مندم. نوستالوژي: اين روزها خانه شبيه خوابگاه بود . روز تازه از نيمه شب آغاز ميشد.


آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.