بخت گشايي به شيوه 2010

  با خواهرانم شانكفي و ليوبي از مشهد به تهران بر مي گشتيم ، با مثيبت هميشه قطار و واگن هاي مملو از خوهران هياتي. زهره آرام و بي توجه به پيرامون كتاب تاريخ فلسفه را در شلوغي غرو لند خانم ها تورق مي كرد و من هم هي حرص مي خوردم  كه اينها ديگر چه رقم آدم هايي هستند. از آن همه ديالوگ هاي طلايي كه بين خانم هاي مكتبي رفت همين بس كه يكي شان از ديگري پرسيد براي بخت گشايي چي داري خانوم جان و آن خانوم مسلط به علوم ديني سر در كتاب عريض و طويلي كرد كه غالبا دست نوشته بود و گفت يكي از آيه هاي  فلان آيه از فلان سوره  را روي كاغذي بنويس و بعد آن را در آب گلاب بشور و بده طرفت( كه بختش نيم بند شده) نوش جان كند. زهره و من هر دو هاج و واج هم را نگاه مي كرديم كه خانوم گفت حتما شما دخترها فكر مي‌كنيد كه ما جادو و جنبل مي‌كنيم. نه دخترم. اين ها همه شان نزول دارد. كپ كرده بوديم و سرمان را پايين انداختيم و خب همين بس بود براي ورودمان به تهران.

روح پراک و انكار مرگ

 روح پراگ اين روزها روحم را صيقل مي دهد. زمزمه روزهاي سوزاندن آدم ها از زبان كودك و نوجواني كه بعدها به زندگي روزمره در پراگ پر حادثه مي پردازد آدم را قله گير مي‌كند. روي تك تك كلمات اين جمله كليد مي كند ذهنم و دوست دارم كه مدام بخوانمش براي روزهايي كه تند تند از روبرو مي ايند. " آثار ادبی واقعی زمانی خلق می‌شوند که آفرینندگان آن‌ها فریاد اعتراضی بشوند علیه فراموشی که بر سر آن‌ها فرود می‌آید بر سر زمانشان و حتی زبانشان. اثر ادبی واقعی چیزی است که در برابر مرگ می‌ایستد و آن را انکار می‌کند."

پ. ن  براي اين چند روز تعطيلات كتاب را بخوانيد بدي نيست. تعرجيحا با ترجمه خشايار ديهيمي كه روان بر ذهن مي گذرد