بخت گشايي به شيوه 2010
با خواهرانم شانكفي و ليوبي از مشهد به تهران بر مي گشتيم ، با مثيبت هميشه قطار و واگن هاي مملو از خوهران هياتي. زهره آرام و بي توجه به پيرامون كتاب تاريخ فلسفه را در شلوغي غرو لند خانم ها تورق مي كرد و من هم هي حرص مي خوردم كه اينها ديگر چه رقم آدم هايي هستند. از آن همه ديالوگ هاي طلايي كه بين خانم هاي مكتبي رفت همين بس كه يكي شان از ديگري پرسيد براي بخت گشايي چي داري خانوم جان و آن خانوم مسلط به علوم ديني سر در كتاب عريض و طويلي كرد كه غالبا دست نوشته بود و گفت يكي از آيه هاي فلان آيه از فلان سوره را روي كاغذي بنويس و بعد آن را در آب گلاب بشور و بده طرفت( كه بختش نيم بند شده) نوش جان كند. زهره و من هر دو هاج و واج هم را نگاه مي كرديم كه خانوم گفت حتما شما دخترها فكر ميكنيد كه ما جادو و جنبل ميكنيم. نه دخترم. اين ها همه شان نزول دارد. كپ كرده بوديم و سرمان را پايين انداختيم و خب همين بس بود براي ورودمان به تهران.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 15:42 توسط آمنه شیرافکن
|
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.