ديوانگي دلم مي خواهد شديد
ديروز در جمع دوستان بوديم و هركسي از ظن خود يار معنايابي و معناكاوي در تعريف امر ديوانگي شده بود، از اينكه بايد سري به دكتر صنعتي زد تا اين حال خراب درمان شود روايت شد تا اينكه بي خيال و ما را همين خوش است. في المجموع در باب ديوانگي بايد بگويم كه گاهي هر از چندماهي به شدت ميچسبد اين احولات مضحك. به ويژه آن زمان كه هر چه خط كش و نقاله به دست ميگيري هيچ نكتهاي در زندگيات به قواره حساب و كتابي نبوده كه از پيش داشتي و همين جا است كه شاعر ميگويد ، دلا ديوانه شو كه راه ديگري نداري و ... بعد هم شب گذشته خاطرم هست كه در گوشه كتابي قيد شد كه "ديوانه نبودن، خود شكل ديگري از ديوانه بودن است". به اين اراده معطوف به ديوانگي، اضافه بفرماييد ميل شديد سفر به بندر انزلي را ، سعدي را و تنهايي را.
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.