روایت دیگری از مسیح

کتاب من آزاد هستم کتاب روانی است که دو ساعته تمام می شود و تهش دوباره با یک مسیح شلوغ و پلوغ مواجه می شوی که کتابش را عباس معروفی ادیت کرده و در سراسر کتاب ردپای ایشان دیده می شود. داستان پردازی مسیح خیلی فرقی با گذشته ندارد فقط حسب تجربه از اینکه از ۷۰ نفر دوست و آشنا در کتابش یاد کند فاکتور گرفته و فقط خانم امانی را یاد کرده و یکی دو نفر دیگر را. به هر حال متن پی دی اف کتاب را جایی ندیدم اما اگر کتاب به دستتان رسید به یک بار خواندن می ارزد. دست کم برای این همه اوقات فراغت عیدانه نوروزانه تان خوب است.

 

حس شگفتی ساز (the reader)

مدت ها بود كه فيلم نديده بودم. مثل كتاب كه مدت هاست هيچي نخوانده ام. اما گاهي دري به تخته اي مي خورد و وسط شلوغی یک فعالیت مثبت انجام مي شود. گاهی هم شانسی فيلم خوبی ديده مي شود كه كمي اين زندگي خارج از حد تحمل را پذيراتر مي كند. با نرگس نشستيم به تماشای "ریدر".كمي از بي حوصلگي اين روزهايم كاست. در ریدر "کیت وینسلت" و "رالف فینس" بازی می کنند. تقریبا فیلم با یک ریتم خوب و یکدست پیش می رفت که آخر کاری رسید به بازخوانی اتاق های گاز و ... که خوشم نیامد. گویی که به زور بخواهند به فیلم چیزی بچسبانند که خوشبختانه سی دی هم هنگ کرد و ما در بخش دلخواه فیلم را به اتمام رساندیم.

 

مزخرف تر از این نمی شد

دوستان روزنامه نگاران در اعتماد ملی استعفا داده اند . خب البته شاید پرسش بیهوده ای باشد که چرا اینطور با روزنامه نگاران برخورد می شود. قبلا دولت اینطور برخورد می کرد و ما صدایمان در می آمد و حالا خودمان علیه خودمان شوریده ایم.  مثلا ما روزنامه نگاران خوش تیپ مستون می خواهیم کمی من باب نهادينه سازي  ارکان دموکراسی خواهی و رفرمیست در این مملکت رو به ویرانی تلاش کنیم در حالیکه درون هر کداممان دیکتاتوری کوچک حکم می راند. هنوز هم کلافه ام از اینکه روزنامه نگاری علیه روزنامه نگاری شوریده است.

تق تق ماشین تایپ قدیمی

تق و توق صداي دكمه‌هاي يك ماشين تايپ قديمي از لايه هاي مغز مياني‌ام بلند مي‌شود؛ پياده كه هفت تير را به ولي‌عصر گز مي‌كنم. يك دم هم امان نمي‌دهد لعنتي.مدام دارد يكسري جملات تايپ مي‌شود روي پيشاني‌ام. لودشان نمي‌كنم. مفهومي مبهم توي ذهنم مي‌كوبد.از دست خودم كلافه ام. هيچوقت ده انگشتي ياد نگرفتم تايپ كنم. اين صداهاي مبهم تق و توق ممتد امان نمي‌دهد. به آفريقا مي رسم و سرپاييني را به پايين كله مي‌كنم.

*دلم می خواهد آنقدر کنترل زد بگیرم که ذهنم به یک صفحه سفید برگردد.بی هیچ اشارتی و بشارتی