آن که به در می کوبد
مورسو *ميگه" امروز مامان مرد. يا شايد هم ديروز. نميدانم.
از آسايشگاه يك تلگراف دريافت كردم: "مادر فوت شد. خاكسپاري فردا. احترامات فائقه."
مورسو:" اين معنايي ندارد. شايد ديروز بود."
این روزها که بیست و شش ساله می شوم ُ بیش از دیگر سال ها به پوچی یله در زندگی نگاه می کنم. به اینکه وقتی یک سال زیستن آدمی با کلی بدو بدو می شود یک سال فراموشی از خود.
پی نوشت: تا خواستم این پست رو بزارم توی وبلاگ یکهو مراد ویسی وارد تحریریه شد و خبر فوت مهران قاسمی رو داد. بعد از از صرافت افتادم و ثبت موقت کردم. امشب دلم خواست که پست نمایش داده شود. شاید به خاطر اینکه هوای تهران خیلی سرد شده این روزها.
*شخصیت بیگانه آلبر کامو
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.