بعد از مدت‌ها زدم به كوه. آرامم مي‌كند صخره‌هايي كه بايد دست به دست آن‌ها را رد كنم. شبيه زندگي مي‌شود كوهي كه ايستاده با مشت. مشت‌هاي گره خورده مثل زندگي گره خورده  هر روز ما. از اين ور و آن ور كه بروي آخر كار سرت از كلك چال در مي‌آيد. ارتفاع هيبتي دارد كه آدم كمتر به امورات روزمره زندگي نكبتي شهرنشيني فكر مي‌كند. تهران از آن بالا كوچك تر از آن است كه  بخواهي ذهنت را مدام درگير كوچه و خيابانش كني. كوه هميشه خوب است. هميشه اميد و نويد مي‌دهد. استوارت مي‌كند به تمامي سنگ‌هاي سخت و نرمش كه زيرپا رها مي‌شود. براي اين روزها دلم مدام كوه مي‌خواهد. براي هر روزي كه نمي‌شود تهران و همه آنچه در او هست را تحمل كرد.