فتوا برای جابه جایی امامزاده

 

سه سال پیش بود که رفتم  اهواز .  دی ماه بود و  هوا خوب . این بار وسط گرما رفتیم به اهواز و از آنجا هم یکسر به ایذه. کارون سه با اینکه خیلی عریض و پهین است اما چندان دلچسب نیست.  جالب اینکه  در حین بازدید از نمایشگاه سد عکس بامزه ای دیدم و که میزان هوشیاری مردم گوهربارمان را متذکر شد.
مراد ویسی عکس را چنین روایت کرد که این عکس متعلق به یک امامزاده است که برای احداث و توسعه سد نیاز بود تا امامزاده را جابه جا کنیم که مردم نگذاشتند و ما هم متوسل شدیم به علما و در این باره فتوای جابه جایی گرفتیم و بالاخره امامزاده با یک برش مهندسی از جا در آمد و در جایی دیگر دفن شد.
فقط خاطرم بود که میراث چند هزار ساله ای رفت زیر سد کارون سه با آن همه تشکیلاتی که عین فیلم های تخیلی بود و  مردم ما  را هم خیالی نبود که چه می شود و چه نمی شود تا امامزاده هایی برای هستن هست.  

ما چه بپوشیم ؛ ما چه نپوشيم ، ما كه باشيم

 

يك روز مسئله اين است كه چه قدر موي شما بيرون باشد ُ چه قدر بیرون نباشد. يك روز بحث داغ این است که مانتوي شما تنگ باشد يا نباشد. يك روز احتمالا مباحثه بر این خواهد بود که  چادر شما رنگي باشد يا نباشد و يك روز هم پرسش اصلی جامعه این می شود که برقعتان ساخت كشور غربي باشد يا نباشد. ایسن چند تا عکس را ببینید که مشخص شود حدود پوشش ما  باید چه قدر باشد ُ چه قدر نباشد و .... 

پوشش۱   پوشش 2    پوشش 3    پوشش 4

متاسفانه فارس   زود این عکس لینک شماره ۳ رو برداشت.حیف که کپی نکردم . ولی این هم بدک نیست.  پوشش 5 

کارناوال پلیس برای جشن کوچک ما

 

ما دوست داشتیم 20 نفری بریم در دارآباد و برای خودمان کمی قدم بزنیم و یک هو با کاروناوال ون گشت ارشاد و نیروهای امنیتی در دامنه کوه دارآباد مواجه شدیم. یکی ، پالیزدار را دعوت می کند دانشگاه همدان ، پالیز دار هم هرچه دلش می خواهد به نظام گند می زند،  بعد یکی شاکی خصوصی می شود و اقای پالیزدار افشاگر می روند به زندان. بعد امروز هم آقایان خبر زدند که اقای سردار زارعی که به جرم فساد اخلاقی زندان رفته بود به دلیل کافی نبودم ادله با قرار از زندان خارج می شود.
خب قطعا بین این سه ماجرا که روایت شد هیچ ربط معناداری نیست ولی حسابی از دست این نیروی انتظامی مزخرف خسته شدم به ویژه حالا که برادر زارعی از زندان آزاد شدند  و برگشتند  به جامعه که یک وقت جایشان در جمع دوستان خالی نباشد. همچنان یادم هست که ما تقریبا بیست نفر بودیم که دلمان می خواست برویم و در کوه قدم بزنیم و آخرش هم بنشینیم در کافه دارآباد و گپ بزنیم. می خواستیم جرم کنیم و جنایت و خودمان نمی دانستیم.حالا خیلی دست بالا بگیریم می شدیم بیست و پنج نفر.

 

تا اطلاع ثانوي پرسه در خيابان‌هاي مدور

 

داشتم پشت سر هم كوچه ها را دور مي زدم. به محله هاي ايتاليا مي مانست. دور مي زدم و توي خودم مي‌پيچيدم. مثل اينكه دايره است اين محله نابكار. يا اينكه به خلا مي‌ماند و خلايي كه آگاهي به توخالي بودنش و حتي بودنش.  

پيچ مي‌زدم دور خودم. پيچ مي‌زدم دور خيابان هاي دايره اي شكل كه هر دم مارپيچ تر و تر مي شد. گه‌گيجه گرفته بودم. يك عالمه كلاغ دوره‌ام كرده بودند. كلاغ‌هايي شبيه مربع كه دور و اطرافم را پر از قار قار كرده بودند. 

همچنان هم  دارم دور مي‌زنم دور خودم. دور اشيا و دور خيابان ها. نميخواهم احدي دور من دور بخورد. ياد تايباد مي افتم كه ستون خانه حاج آقا محمودي را مي گرفتم و دستم يك هو آتش مي گرفت دور ميله فلزي و آن وقت هم چرخ مي خوردم. فرقش اين بود كه چرخم كودكانه بود.  اگر مريم هم مي خواست دستش را مي گرفتم و با هم  چرخ مي خورديم. حالا در اين چرخ خوردن مي خواهم تنها چرخ بخورم ، مريم هم كه دلش چرخ بخواهد به من ربطي ندارد.

 در يكي از همين كوچه هاي مدور، روبروي يكي از اين برج هاي شيشه اي متوقف مي شوم. به تصوير راه راه مقابل نگاه مي كنم. حجمي كه پيش از اين هميشه برايم آشنا بود يك هو باتمام غريبي كه در تصوير روبرو دارد برايم قد مي كشد و بزرگ مي شود. يك هو يادم مي افتد كه سال ها گذشته است و من سال ها را دور زده‌ام . چرخيده ام .

.....

 

نگاهت كه براق مي كوبد

در خط نامراد زندگي

حس مي كنم كه بهترين تشبيه برايش

اين است

 نور چراغ قوه‌اي

كه شبانه كوه سياه بي قواره را مي‌شكافد 

نوشتن در بی سوژگی

 

وقتي توي راه برگشت بودم تقريبا هفت، هشت تا سوژه براي نوشتن توي سرم  دور مي زد. رسيدم به راه آهن دو، سه تا ماند و تا به روزنامه برسم همه سوژه هاي جهان از ذهنم پريد. بي سوژگي هم بد نيست. دست كم مي شود خودش را سوژه نوشتن و ننوشتن كرد.

بايد نظريه را از جايي شروع كرد

كلاس هاي علامه مثل هميشه كهنه و صندلي ها زه وار در رفته اند. هيچ نمي شود به راحتي كلاس يك ساعت را در اين شرايط تحمل كرد مگر اينكه با حركات موزون پيران همراه شود.

پيران مثل هميشه به همين كلاس‌هاي زه وار در رفته انرژي مي دهد. فكر مي‌كردم كلاس‌هاي علامه اين روزها پر است از خمودگي اما همه تصورات اشتباه بود. توي كلاس كلي صورت مسئله بود براي پر كردن وقت كلاس جامعه شناسي تاريخي .

بحث جنبش‌هاي اجتماعي در عصر پست مدرن. جهاني شدن خواسته جنبش‌ها و  ...  اما وسط همه اين حروف نامربوط حرف خوبي زد استاد شهر و معماري كه بايد اين همه دانسته‌ها و نداسته‌هاي علوم اجتماعي را بسته بندي كرد و هر كدام را در طبقه‌اي چيد تا هر دم تكرار بر تكرار نشود يافته‌هاي اجتماعي‌مان. اينكه مدام ابتدا و حسن مطلع كلاممان شده است يافته هايي كه ديروز يا پريروز ديگري در شهري از ايران بر آن صحه گذاشته است.

از اينكه دانشجو بايد براي چارچوب نظريه تحقيق و پايان نامه بتواند هر چند اندك نظريه اي بنگارد و رويكردش به تحقيق كيفي هم اضافه شد به اين حروف طلايي.

بماند كه سر كلاس برخي برادران كه در يك دهه پيش ادبيات جنبش زنان مانده بودند يك بار ديگر موضوع پويش و جنبش را به ميان آورند و بحث هاي تكراري كمي حوصله مان را سر برد، با اين همه كلاس پيران در كنار اين كتابخانه گردي‌ها حس خوب دانشجوي علامه بودن را ديگر بار برايمان زنده كرد. 

ترانه های صلح در شهر رو به جنگ

 

خوشحالم از اينكه آقاي ترانه هاي صلح  در ايران است. خوشحال تر مي شوم اگر شب‌هاي لبنان را در كنسرتي ايراني ـكريس دي برگي بشنوم. حتي اگر آن گروه ايراني، آرين نچسب باشد.

هیاهوی ساکت سیاه چادرها

 

لذت زندگي به اين سفرهاي يك هوي بي كله وار و ماجراجويانه است كه اگر نبود زندگي واقعا چيزي كم داشت. هنوز به آرژانتين نرسیدی تا ماشيني به مقصد شيراز پيدا كني يك هو مي بيني كه شب را ماندي در سياه چادر و صداي پارس سگ هاي نگهبان يك دم امانت نمي دهد براي خواب. به يك برش  تخيلي مي ماند سفرهاي تنهايي من. ماندن حتي به اندازه يك روز كوتاه در سياه چادر، حس خوب زندگي رويايي را برايم داشت. اگرچه كوتاه بود و زود به دود و قال و قيل پايتخت منتهي شد. تهران كه مي رسم يادم مي رود كه ديروز توي  اتوبوس به خودم فكر مي‌كردم و شبي پيشين به هياهوي بياباني كه تنها ستاره ها در آن حضور قاطع اعجاز بودند و بس.  زندگی یک باره می شود "قفس آهنین" و یا زیستن به سبک "چیزوارگی" به روایت  آقایان جامعه شناس.

براي كيهان

 

دست هايت
به آشتي مي‌ماند و صلح
در جهاني كه جنگ الفباي زندگي مي‌آموزد

چه ساده
بزهاي زندگي‌ات را هي مي‌كني
وقتي كه لبنان هر دم هراس مرگ دارد، حتي عراق هم
 يا شايد همين گربه خودمان 
كيهان؛ براي زندگي‌ات 
شادباش سال‌ها و سال‌ها كم است
زندان ما مدرن است
 آزادي تو از جنس سنت
تاخت نمي‌زني شان با هم
مي‌دانم

اندر خم يك كوچه؛ مثلا دموكراسي

 

حالا مدتي است مي‌فهمم كه چرا اينقدر از موضوع تحليل قدرت از زاويه ديد فوكو لذت مي‌بردم. ته همه پديده هاي اجتماعي را كه تبارشناسي كني بر مي‌گردد به قدرتي كه در خودآگاه و ناخوداگاه آدمي پنهان شده‌است.
مطلب نوشين  را مي‌خواندم. ياد مرور خيلي از صحبت ها افتادم با او درباره قدرت در خوابگاه سلامت كه بوديم.
اين روزها دور و اطرافم آب و هواي خاصي در جريان است. آب و هواي پچ پچ و سانسور از سوي آدمهايي  كه خودشان را مثلا فعال مي‌خوانند.
سوال من اين است كه اگر مدعيان جنبش‌هاي اجتماعي در ايران به ادبيات دموكراسي پايبند نباشند پس اين وسط چه كسي قرار است بر اين راه رود.
ريشه اين دسپوتيسم لعنتي آنقدر ته ذهن همه ما ريشه دوانده كه حالا حالا هم عبارت دموكراسي صوري از سرمان هم زياد است. كاش به جاي اينكه آنقدر به اين قدرت بچسبيم، يادمان نرود كه صورت مسئله چيست و هدف از جنبش چه بوده و راه به كجا خواهيم برد.