رازی سَر به مُهر
باران رازی سَر به مُهر دارد،
یک مَلَنگیِ مبهمُ ناب
آهنگی که روحِ خفتهی منظره را میلرزانَد!
باران دلْتنگیِ ترسْناکِ یک حیاتِ گُم شُده است!
احساسِ مقدرِ دیرزاده شُدن!
احساسِ نرسیدن به فردا وُ
دلهره آیندهیی گوشتْرنگ!
عشق بیدار میشود درنوایی از خاکستر!
آسمان ، پیروزیِ درخشانِ خون است در درونِ ما!
به دیدنِ قطراتِ درخشانِ پُشتِ شیشهها،
خوشْبینیِ ما به اندوه بَدَل میشود!
روحم غمگین میشود از بارانُ
تَن میدهد به اعمالِ بعید
وَ دِلم را از پرستشِ ستارهی سحری باز میدارد!
1919 ـ غرناطه / فدریکو گارسیا لورکا
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 7:44 توسط آمنه شیرافکن
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.