وقتی می شود که  قیافه ات شبیه هیچکدام از آدمهایی که فکر می کردی بودی، نیست. هی مکث می کنی و هی سعی برای اینکه یک جور با این معناهای تودر تو کنار بیایی.
یکی می گوید از این ور شخصیت تو تا آن ورش تناقضی است. حرفش را می پذیری و می افتی به جان خودت. به جان تتاقض . تنقض پیدا نمی شود و یا شاید تو پیدا نمی شوی. یکی می گوید بی خیال این ها شو و راهت را ادامه بده. مکث می کنی. کدام راه. کدام ادامه. با کدام سویه . خودت حرف نمی زنی. همه دارند بلند بلند فکرشان را دم گوشت داد می زنند. خب بدبختی همین است. حرف نمی زنی و مگر قرار است که چقدر هی سکوت کنی برای راهی که هیچش به راه نمی ماند. یکی می گوید سوت بزن. از ان مدل بلبلی اش و راهت را وارونه برو. فقط برو. برو ........