اکنون جمجمه‌ات 
 عُريان
بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بي‌حاصل
فيلسوفانه 
 لب‌خندي مي‌زند.
به حماقتي خنده مي‌زند که تو
از وحشت ِ مرگ 
 بدان تن دردادي:
به زيستن
با غُلي بر پاي و
غلاده‌ئي بر گردن.(بامداد )