يه جايي خواندم كه يكي از تلخ ترين شرايطي كه براي شهروندي آدم ها پيش خواهد آمد زماني است كه فرد نتواند هيچ جوره با ساخت و چارچوب جامعه اي كه در آن زندگي مي ند احساس همزيستي كند. هرچه پيشتر مي رويم فضاي فكر و انديشه‌اي كه دارد بر در و ديوار و كوچه پس كوچه هاي شهر تزريق مي شود بيشتر اين حس رخوت و بيگانگي از محيط را به آدم مي‌بخشد.
احساس بيگانگي با مترو، كوچه ، خيابان و محيط كار. شايد دامنه‌ بيگانگي فردا و پس فردا برسد به دوستان نزديكي كه دوست مي خواني شان امروز.
جامعه ما علاوه بر اينكه از خيلي بحران‌هاي ريز و درشت رنج مي‌برد، امروزه بيش از همه با بحران روان پريشي شهروندانش روبرو است. شهرونداني كه بايد روزانه چند ماسك عوض كنند تا بتوانند به بقاي زندگي شان در اين خاك دل خوش كنند.ماسك هايي كه انرژي بر است و دورغ ساز و انديشه سوز.