سیزیفه دلش مکث می خواهد
سيزيف بيچاره يك عدد دانه گردك را هي روي زمين قل داد تا اينكه رسيد به سر قله. يكهو دوباره گردك افتاد پايين، سيزيف رفت تا گردك را بالا بياورد.و زندگي سيزيف وار اينگونه رقم خورد.
سيزيفه اين روزها گردك را برده بالاي قله، گردك هي دلش ميخواهد بيايد پايين و قل بخورد. سيزيفه دلش نمي خواهد گردك پايين بياد، خودش پايين بيايد. سيزيفه بدجوري دلش قله مي خواهد و دست كم 5 ثانيه آنجا بودن را ....
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 19:42 توسط آمنه شیرافکن
|
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.