من دير مطالب را لود مي كنم. بعضي وقت ها سرم كه شلوغ مي شود از كنار برخي چيزها مي گذرم و بي‌خيال مي شوم. تا تخیل هم نکنم مطلب جا نمی افتد برایم. يكي از همين ها سال هاست كه لود نشده است. سنگسار ، مرگ آدم هاي باگناه و بي گناه به ابزار مدرن دنیای ما.

فاطمه شمس  دوست شاعر دوران دبيرستان، كامنتي گذاشته بود برايم. شعر را خواندم و در مسير تاكسي از هفت تير به نياوران بين خواب و بيدار تصوير كردم كه آدمي را بخواهند سنگسار كنند.

 تخيل كه كردم تازه دوزاري‌ام افتاد و غمي تلخ روي دلم نشست. آدمهاي نياوران همه قهوه اي شدند و تاكسي هاي زرد به ذهنم مشكي مشكي مي‌آمد.

فاطمه  همان دوران دبيرستان هم در  شب شعر ها بهترين بود. حالا هم در بلاگش هر از چندگاهي ابياتي مي‌گذراد.بخوانيد و تخيل كنيد سنگسار را.

 

یک دو سه سنگ ... سار پریدند روز پیش

آن صبحِ زودِ لعنتیِ سردِ گرگ و میش

 

یک دو سه سنگ لحظه‌ی پرتاب گم شدند

شرمنده از دریدن چشمان قهوه‌ایش

 

حیّ علی... به سمت سرت سنگ پشت سنگ

قد  قامت ِ زنی که پر از لکه‌های ننگ


تا نیمه صورتی که فرو رفته توی خاک

حالا برقص عاطفه با موسیقیِ راک*!