حالا بدو سربالاييها را
سراشيبي ويلا ، سربالايي ميرزا
همش بدو اين روزها
در مشهد همه جمعاند دور هم
همه دختران بابا
حالا بدو سربالاييها را
لعنت به دقايقي كه نمي فهمي شان
از كنار طلايي و آن همه شيريني ها
بدو بدو مي روي سرپاييني را
و لحظه اي درنگ نميكني
وقتي كه برف روي پركلاغ سر مي خورد
براي بيست سال و اندي عمر از خدا
بدو بدو اين روزها
دنيا دارد تمام مي شود
و برف كه دیگر سرگرمت نمي كند اين روزها
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 11:52 توسط آمنه شیرافکن
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.