ترس از نوع جنگ
پارت 1_ مي خواستم بگم كه چند وقتيه كه مي ترسم . نه از دزد و نه از سر و صدا. نه واقعا اين روزها از اين طور چيزها نمي ترسم. حتي يك دوره اي بود كه از مرگ مي ترسيدم و البته بايد بگم كه اين روزها حتي از مرگ هم نميترسم. نه تقريبا كلاس ترسم اندكي بالا رفته. ما بين اين همه ترس ها وبلاگ محمد جواد کاشی رو خوندم. بايد بگم من تقريبا اين بار از همينهايي مي ترسم كه كاشي در وبلاگش نوشته. از جنگ از فاشيست . از حماقت و بلاهت آدمهاي مثلا رييس . از زندان . از خفقان.
پارت 2_ رفته بوديم منزل دكتر رزاقي. عيسي سرخيز هي تاكيد مي كرد كه خانم رزاقي اين هايي كه اين جا جمع شدند همگي تجربه زندان رفتن رو داشتند. من به مريم گفتم ما كه نداشتيم . سوسن رو بعد از مدت ها خونه دكتر ديدم. آسيه رو ، مينو مرتاضي و خيلي هاي ديگه رو . اصلا از اينكه هي بريم خونه يكي كه رفته زندان و بعد هم منتظر بشيم تا از زندان در بياد خوشم نمي ياد.
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.