تبليغاتX
پنجره ای از آن خود
 
درباره وبلاگ
آدمی خودش را در میان دست نوشته های مکتوبش سانسور می کند. گویی عادت کرده ایم به سرکوب مداوم خواسته ها و تمایلاتمان.
نوشتن گویی در این میان تنها دریچه ای است که میتوان خود بودگی را تقویت کرد.
آن کس که دیگر خانه ای ندارد در نوشتن خانه می کند.
( تنودور آدرنو )
  درباره من    |     تماس با من    |     آرشیو
پنج گانه نه چندان خصوصی زندگی من
• دوشنبه چهارم دی 1385 , 10:33

*با عذر خواهي از سجاد  كه خيلي دير شد
1_شش سال پيش با سرعت نور و كلي اميد و آرزو با ژانگولر بازي و كلي برهان قاطع ، پدر پدرسالار "شيرافكن كبير" را راضي كردم كه براي تحصيل به تهرانستان سفر كنم  . مشهد بودم تا پيش از دانشگاه و در جمع بر و بچه ها دبيرستان "فرهنگ"،  از همان ابتدا به امور خلاف در امر سياست پرداختيم به ويژه كلي خاطره با هم مدرسه ايم فاطمه  .
2_
نه تنها اين ترم كه سر كلاس " فلسفه يونان" حنایی کاشانی  مي روم كه از همان اوان كودكي يك خاصيت سقراطي خاصي در خود احساس مي كردم  كه نگو و نپرس. براي درك محسوسات اين  دنيا يك روز ظهر تابستان زهره كوچولو را بردم آخر حياط و كبريت  افروخته را گذاشتم روي دستش تا مسئله حيات دنيوي برايم  اثبات شود تا درك كنم كه  در خواب نيستم. دست زهره 3 ساله بدجوري سوخته بود و مامان كه هاج و واج آخر هم نفهميدكه اين كار دست گل من بوده است.

 3_ من يك توانايي خيلي بالايي دارم و آن به خصوصيت بيش از حد عنق بودنم بر مي گردد كه هيچ كس از كارم سر در نمي آورد. به شدت معتقدم كه بايد تمام موضوعات شخصي زندگيم را خودم حل كنم و به همان شدت بيزام كه براي حل مشكل يا دغدغه ام با كسي  وارد شور شوم. در بدترين شرايط هم مي توانم  تا بناگوش لبخند بزنم . اگرچه شايد احمقانه به نظر برسد اما اين موضوع هميشه به من يك احساس قدرت خاصي داده است كه هنوز هم نتوانسته ام در آن تجديد نظر كنم.

4_دوراني بود كه بینش مي خوانديم در مدرسه و من به شكل خاصي محو داستان هاي قرآني بودم و هميشه فكر مي كردم خدا اگرعادل است بايد همه بنده هايش را به يك چشم نگاه كند و همان موقع بود كه راه حلی به ذهنم خطور کرد. شش چوب كبريت را گذاشتم روي يخچال و بعد وارد يك ديالوگ ويژه با خداي تعالي شدم. "اگه من رو هم به اندازه ابراهيم و موسي و ... دوست داري يا يكي از اين ها رو كم كن و يا يكي اضافه كن." شش ماه هم گذشت و کبریت ها مدام شش تا بودند .البته چندبار نزديك بود از بالاي يخچال سقوط كنم و در آخر هم خیلی زودتر از آقای نیچه در کمتر از ۱۰ سالگی فهمیدم که "خدا مرده است".

5_تاريخچه زندگي خصوصي ام خيلي عريض و طويل نيست. معتقدم كه دختران ما براي تقويت خود بودگي شان بايد به سبك جديدي از زندگي برسند و نخستين آن بر هم زدن چارچوب پدرسالاري است و تغيير در چارچوب ذهني خودشان در گام بعدي. در ارتباطم با ذكور مي خواهم بدانم تا چه حد شعار هايي كه مي دهم با باورهايم وحوزه عملم  يكي است. اندر عاشق شدن تجربه اي نداشتم، اما آدمهايي را دوست داشته ام.
 از فاطمه ، مريم ، آيدين ، شهاب ، مصطفا ، پويا ، تينا ،نگار  و نگين  هم دعوت مي شود تا .....

* آخر ترمهای من  همه اش خلاصه می شود در دنبال جزوه بودن ،ُ کپی کردنُ،  با استاد کلنجار رفتن برای حذف نشدن و....  همین شد که خیلی دیر ، امروز اتفاقی مطلب سجاد رو ديدم. 

شهاب  هم مطلبی در باره هگل نوشته که خواندنی است البته به شرط اینکه پروتستانتیسم اسلامی را هم اضافه کند. 



 /  نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن  /  دوشنبه چهارم دی 1385 , 10:33  / 
آرشیو
• شهریور 1387
• مرداد 1387
• تیر 1387
• خرداد 1387
• اردیبهشت 1387
• فروردین 1387
• آرشيو
روزنامه نگاران
• همایون خیری
 • اردوان‌روزبه
 • نگین‌شیرآقایی
 • تورج صابري
 • مهساجزيني
 • فرزانه ابراهیم زاده
 • مقاله‌های‌جامعه‌شناسی
 • دكتر حسن نمكدوست
 • فريده غايب
 • كانون زنان ايراني
 • مریم شبانی
 • فاطمه ظریف جلالی
 • مریم رضایی
 • ترانه بني‌يعقوب
 • ايمان پاك‌نهاد
 • مصطفاخلجي
 • كاوه مظفري
 • حمیدابراهیم زاده
 • حنايي كاشاني
 • سجاد نوروزي
 • مهجاد
 • نفيسه‌زارع‌كهن
 • رسول‌نمازی
 • پوياباقري
 • فهيمه‌خضرحيدري
 • پژمان موسوي
 • علی ناظم‌زاده
 • مصطفا قاجار
 • آيدين مسنن
 • مسعود رحمتي
 • مجيد اعزازي
 • فريد مدرسي
 • محبوبه خوانساری
 • محمد عابدزاده
 • مريم ميرزا
 • بهمن احمدي امويي
 • محبوب حسين‌زاده
 • مسيح علي‌نژاد
 • مسعود بهنود
 • شیده لالمی
 • فرناز سيفي
 • آرش نراقي
 • منصور بوستاني
 • شهروند امروز
 • مرجان حاجي‌رحيمي
 • فاطمه علي اصغر
 • محمود مقدسي
 • مرضيه كوهستاني
 • ندا دهقان
 • نسرين افضلي
 • اعظم ويسمه
 • مريم نصر اصفهاني
 • فاطمه مقدسي
 • طاهره رحيمي
 • بهنام پاكزاد
 • حميد جعفري
 
لینک های روزانه
• .....
• آرشیو لینک های روزانه