• شنبه یکم مهر 1385 , 10:53
تموم شد . 3ه ماه جون كندن تو گرماي همه جانبه تهران . سه ماه مزخرف تابستون 85. سه ماه فراموشي و خاموشي. پاييز البته با يك گرماي نامطلوب و يك ترافيك بي سابقه شروع شد. اينقدر بي اشتياق شدم به امر تحصيل كه اصلا فراموش كردم امروز بايد به جاي خبرگزاري برم به دانشگاه . حتي تماس ديشب نفيسه هم اشتياقي براي تغير مسير راه در من ايجاد نكرد يا حتي بعد از سالها صبحانه خوردن اول مهر با مامان .
پاييز درست وقتي شروع شد كه اشتياقي به اومدنش ندارم . سميه گفت زندگي هم شده مثل طي كردن دوران حبس . من تو دلم گفتم كاش دست كم مي دونستيم پس فردا مي خوان اعداممون كنند.
احساس بي تفاوتي بدترين احساسي كه به آدم دست ميده چون ديگه مرزي بين غم ها وشادي ها نمی شه تعريف کرد. هميشه اول مهر حالم خوب مي شد . چون تنها اميدورايم تو زندگي خوندن بود. حالا به اين پروسه خوندن هم بدبين شدم . وقتي هيچ چيز مطابق اون چيزي كه تو ذهن من هست پيش نمي ره.
و ما همچنان دوره مي كنيم شب را
و روز را
هنوز را
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / شنبه یکم مهر 1385 , 10:53 /

