آقاي ياسر ميردامادي هي مدام تاكيد داشت كه آقاي سروش دباغ تا دقايقي ديگر فرا مي رسند والان خبر رسيده كه چهار راه لشگر هستند. ايشان هم بالاخره فرارسيدند و درباب فلسفه دين در آرا ويتگنشتاين سخن گفتند.
جالب اينكه همه ابعاد سفر بنده ، مثل يك سناريوي از پيش طراحي شده كنار هم قرار گرفت كه من در كل له شوم. اول از همه حركت از تهران به مشهد بود و پخش بوي كافور،عطر ياس فرمان آرا در قطار. با كلي تالاپ و تلوپ تلاش شد تا تمامي ديالوگ ها شنود شود." زرشك، مرگ در دو قدمي شماست. البته خيلي هم چيز بدي نيست."
رسيديم به ولايت كه طلبيده شديم به يكي از همين كارگاه هاي فلسفيدن. با افتخار به مامان گفتم بررسي آرا يك آقايي هست درباره دين و شما خودتان را اصلا نگران نكنيد كه قضيه بي ديني در كار است.
كنار تخت پدر محترم نشسته بودم و اشعار نسيم شمال را ميخواندم . به ميرزاده عشقي رسيديم واينكه جوان مرد و بعد بحث مشروطه داغ شد و بعد هم صداي گرم ايرج بسطامي و نادرگلچين و سالار رحمتي ما را برد به اشعار وطني مشروطه.
كمي آنسو تر در جلسه ويتگنشتايني متوجه شديم كه بازه و گفتمان زباني ما متفاوت است از گفتمان زباني ايكس و ايگرگ و بي خيال سخت گرفتن بر زندگي خود و ديگران شويم.
نتايج اخلاقي اين سفر بي سر و ته: اول اينكه از هر گونه احساس و توهم اينكه زندگي مي تواند مثل يك شلوار پاره به راحتي رفو شود سخت بپرهيزيد .
دوم هم اگر ديگر جرات نداشتيد حتي با سرعت 30 هم كه شده پشت ماشين بنشينيد مي توانيد هرچه دلتان خواست به آدمهاي مزخرف بي دقت دشنام بدهيد.
سوم هم اينكه فكر نكنيد كه اصلا زندگي در بهترين حالت مي تواند بر مدار خوبي بچرخد
چهارم : لعنت به همه اين روزها
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / شنبه بیست و چهارم آذر 1386 , 19:0 /
