آدمها در جريان وارد شدن به چرخه صنعت ديگرگون مي شوند. له ميشوند. شبيه كالا و خدمات ميشوند. شكل صنعت آدم را خورد ميكند . شايد همين يكي از اسباب روي آوردن آدمي به مشاغل فرهنگي است. با گفتمان تنيده شدن. روز را به شب رساندن. تلاش براي ديگر گونه بودن و در فضايي ديگرگونه زيستن .
ماكس وبر و كارل ماركس گرفتار آمدن فرد در صنعت را يكي به روايت چيزوارگي و ديگري مسخ انسانيت در تودرتوي صنعت توضيح دادهاند. وبر بوروكراسي اداري را ميكاود و آدمهايي كه در اين چرخه در قفسي تنيده ميشوند. هر دو بر اين نقطه اشتراك نظر دارند كه چرخواره زندگي صنعتي همراه با روزمرهگي، آدم را زير چرخ ها له ميكند و آدم ناخواسته شبيه خواستههاي سرمايهداري ميشود و از درون تهي.
اما روزمرهگي و گرفتار چرخه بطالت آميز فرهنگ شدن، نوبه ديگري است. اين روزها شايد از تمام تفاسير اين دو از صنعت وسرمايهداري راه به جايي نميبرم. در ساختي كه فرهنگ هدايتاش ميكند . هم نوعي مسخ شدگي موج ميزند. راه كار خروج از بحران روزمرگي فرهنگي در افتادن مدام با آن است. هر لحظه در نقدش كوشيدن و خود را واكاويدن. راه حل ديگري هم كه در اين ميان به ذهنم ميرسد . ترك كوتاه مدت ساختاري است كه روزمرگي اش بالا زده است.
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / شنبه نوزدهم آبان 1386 , 10:58 /

