دلم يكجورهايي لك زده است براي تنهايي . اينكه وقتي بر ميگردم خانه هيچكس چشم انتظارم نباشد . خودم باشم و خودم. تنهايي، فيلم ديدن. كتاب ها را پرت و پلا كردن توي تمام خانه و كلي بي نظميهاي ديگر.
يك ماهي است كه روال زندگي ام 180 درجه كه نه 360 درجه چرخيدهاست. شده است از همان مدل هايي كه هيچ دوستش ندارم. اگرچه بخشي ازآن پر است از نوستالوژيك بودن خاطرات و فيدبكهاي طولاني به زندگي چند سال پيش ام. اما هيچ تحملاش را ندارم.
مامان مثل هميشه مهربان است،نميگذارد بي آنكه صبحانه بخوري خانه را ترك كني، مثل هميشه آن سال ها كه در خانه بودم. آقاي پدر هم اگرچه خسته است و پر درد اين روزها و نگران پاهايي كه 5 ماه است كوفتهاند و خسته، مهرباني مي كند.
با اين همه دلم همان زندگي كوتاه و مختصر را ميخواهد. بيآنكه مسئوليتهاي عجيب و غريب را احساس كنم. خيابان ميرزاي شيرازي را پايين آمدن و اگر حوصله اي بود پايين تر و پايين تر.
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 , 10:51 /
