• دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 , 11:34
دلم تنگيده كه با هم بغلي بادام برداريم و بزنيم به كوه. خرما و يك شيشه آب معدني هم . تو مدام از اينكه همه چيز روبراه مي شود حرف بزني و من هم از اينكه چقدر روبراهم.
همه اين توافق هاي ظاهري يك ايستگاه كوهي هم امان نمي دهد . بحث دوباره داغ مي شود. اينكه از كجا شروع مي شود و به كجا مي رود به من مربوط نيست. هميشه همين طور بوده و هست.
اين روزها بيشتر دلم كوه مي خواهد و تو را كه با هم بدويم تمام سينه كوه را. توقف با طعم بادام درختي را.
اين روزها كوه به من دهن كجي مي كند. من به كوه. هوا معركه است. حالا بزنيم بيرون آفتاب نزده به خانه بر مي گرديم.
بلند نمي شوي . يك گوشه كز كرده اي . دلم مي خواهد همه يال كوه خراب شود توي سرم. نگاه ات كه دو دو گرفته است و مات شده.
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 , 11:34 /

