تمام سمت چپ صورتم پر بود از درد بعد از پر كردن دندان. فكرمي كردم نيمكره چپ صورتم رفته است روي هوا. با اين حال نمي شد تا ميدان تقي آباد آمد و از پشت كوچه پس كوچه ها يكهو به چهار راه دكترا رسيد و به كتاب فروشي " انتشارات امام"، سري نزد.
به غير از جمعه بازار كتاب در مشهد و اين فقره كتاب فروشي به اضافه آن كتاب فروشي ديگر كه اسمش از خاطرم رفته و پايين خيابان جنت است، اين شهر تفرجگاه ديگري براي يك مبتلاي به درد دندان ندارد.
با سميه پيچيدم توي كتابفروشي، رديف كتاب ها ، تقريبا تكراري بود. مثل هميشه قفسه اي براي شريعتي ، قفسه اي براي سروش، نشرمركز ،ني و ....
داشتم همينجوري ميان كتاب ها پرسه مي زدم. هيچ قصد خريد كتاب نداشتم، تا جمعه بازار هست و ...
تيتر تازه اي هم از كتابي تازه به چشم نمي خورد. دست كم در حوزه علاقه اينجانب. يك هو چشمم روي اسم نويسنده اي متوقف شد. "زنان بر بال هاي رويا". "فاطمه مرنيسي". چيزي شبيه به حرمسرا، تصوير روي جلد بود. يك لحظه مات شدم. چشمم دوباره مرور كرد. سريع كتاب را به دست گرفتم. فصل اول. چقدر شبيه بود به متن كتابي بود كه ....
كار از كار گذشته بود. اما نه انگار كه متن ديگري بود. كتابي كه ادبيات آن عجيب شبيه متني بود كه داشتم ترجمه اش مي كردم. مثلا درس عبرت شد يا نشد را نمي دانم.
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 , 10:2 /

