• پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 , 9:51
زندگي كردن در شهرستان كلي به ادم فرصت روزمره شدن مي دهد. روزمره شدني كه با آن همراه ميشوي . كنار مي آيي و گاه گاه دلت تنگ مي شود براي تكرار هر روزهاش. صبح مي زني براي خريد نان بيرون . عصرها پياده روي مي كني در هياهوي بچه هاو گل كوچيك شان.
مي شود بي دغدغه آدم هاي هزار تو ، دمي با خود خلوت كرد. نقاب ها كمتر مي شود. آدمهاي دور و برت، كمي متعادل تر. به خودشان شبيه مي شوند. تو بيشتر از همه از خودت دور شده اي. شده اي مثل "انسان زير زميني" . ميان زمين و هوا مانده اي. ميان ادبيات مرسوم هر روزه ات كه حالا بايد كلي تغييرش دهي. سبك زندگي ات. خودت و پيرامونت.
شهرستان براي توقف خوب است. متوقفت ميكند. سرعتگير است.
سپس دوران تبعيد آغاز شد، زمان جستجوي بي پايان براي ابراز حقانيات، دوران غم غربت بي هدف و دردناكترين و اندوه بارترين پرسش هاي قلبي كه از خود مي پرسيد
" كجا مي توانم وطنم را بيابم؟"
آلبر كامو،ياغي
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 , 9:51 /
