شرجي بندرعباس ، هوا به از 27 درجه سانتي گرادي كه ميگفتند . خواب بودم يا بيدار، حالا به ذهن الكنم نمي رسد . چمباتمه زده بودم روي تمام توهمات زمين در چند متري درياي خليج فارس نزديك لنج ها وماسه هاي ريز . شكل كارتون بود . همين.
اولين بار بود كه به اشكال رسمي در يك كلاس نيمچه درس وار بايد درباره موضوعي صحبت مي كردم . برخلاف تصور خودم روز اول كارگاه *صدايم لرزه داشت و اگر دستهام را نمي چپاندم توي جيب، لرزشي در دست شايد.
گفتن از حقوق زنان خيلي هم اميدوار كننده نبود در جايي كه در هر وقت استراحت، به رسم دردل بايد پاي صحبت دختراني مي نشستي كه حرف هاي ناگفته شان تنت را مي لرزاند .
از خودم خجالت كشيدم چقدر احساس مي كردم كه مثلا دارم كار شاقي مي كنم . درس خواندن ، كار كردن . اندكي مبارزه شايد با .....
حالا فهميدم چرا اين همه مدت عاشق اين بودم كه نطق كنم . چيزي شبيه به روياي استاد شدن . تدريس كردن و .....
بماند از بي خوابي ها و مشق شب نوشتن ها ، شب زنده داري ها و پرچانگي هاي شبانه با نازنين . دلم دوباره سفر ميخواهد. در سفر آدم تنها 21 ميلي گرم است . تا مي رسي به تهران همه چيز دوباره شروع ميشود، مي شوي همان آدم سنگين هميشه . همه چيز زود فراموش مي شود .
دنياي دور از اينترنت را هم تجربه كردم. خيلي بهتر از آن چيزي بود كه تصور مي كردم.
عكس هاي اين سفرنامه در صورت همكاري دوستان به زودي اضافه مي شود .
/ نوشته شده توسط : آمنه شیرافکن / شنبه دوازدهم اسفند 1385 , 9:8 /

