خيلي وقت پيش بود كه با يك اتوبوس پيزوري با جمعيت بچه دبيرستانيهاي مقيم منطقه 6 مشهد با سركارخانم فرجاد و ارجمند راهي يزد شديم. دوم دبيرستان بودم يا اول.
در آن سفر كه مدام مي بايست حواسمان به مقنعه مان مي بود ، چندان طرفي از يزد نبرديم. جز قيل و قال شيطنت همكلاسيها چيز ديگري در ذهنم نيست.
اين بار اما در ركاب جمعي از خواهران اصلاح طلب به يزد مي روم . هيچ غم و غصه چارقد و قد و قواره حجاب هم در سرم نيست.
خوبي اش اين است كه با قطار مي شود تمام آسمان كوير را ديد زد. سمينار بين المللي زن در جهان اسلام فردا در يزد آغاز مي شود.
روراست بگويم از اين اصلاح طلبان هيچ دل خوشي ندارم. پر توقع اند و فرصت طلب. هيچ يادم نمي رود خاطرات دوران دبيرستان در احزاب بي شكل مشهد را. آنچه اين روزها به روايت دست و پا شكسته تري در پايتخت تكرار مي شود.
گپي با محبوبه مغازه اي، مترجم كتاب مرنيسي و زناني كه از كشورهاي اسلامي به اين سمينار خواهند آمد تقريبا تنها دلخوشي ام براي دو روز در كوير بودن است.
دستگيري سهراب رزاقی يك ماهه شد. خانواده اش هنوز نگران اند و برخي هم به دنبال جمع آوري امضا براي انتشار بيانيه هستند. خوش بوديم كه دست كم حكم دلارام متوقف شده است . خوشحالي اين خبر توام شد با نگراني طولاني شدن حضور رزاقي در اوين.
همين كم بود كه مریم حسین خواه روانه اوين شود، كه شد. فعالان جامعه مدني بدجور توي سيبل رفته اند.
تصميم بعدي چيست و قرار است فردا چه كسي برود به زندان معلوم نيست. از مريم 100 ميليون تومان وثيقه خواستند و وثيقه كه پرداخت نشده، گفته اند:« برو به بند زنان و آنجا درباره حقوق زنان برايشان صحبت كن.» به ريشخند گرفتنمان گويي.
* تصحیح می شود که مریم را به بند عمومی زنان برده اند نه ۲۰۹
همانطور که حدس می زدم اتفاق افتاد. کتاب در کمتر از یک روز نایاب شد. البته خیلی هم چیز خاصی را از دست نداده اید. همین نشر چشمه هنوز پر است از کتاب هایی که سه چهار برابر دلبرکان ارزش خواندن دارند. اما مخاطب است و دنبال سانسور رفتن دیگر. به هر ترتیب وظیفه این بود که دانلود کتاب لینک داده شود برای دوستانی که هنوز نخوانده اند و علاقه دارند داستان را بخوانند. روسپیان سودا زده من. لود كنيد . فايل پي .دي. اف.
* خبر جدید: ایمان هم گفت که افست کتاب در انقلاب به قیمت پنج هزار تومان موجود است.
روايت فيلمهاي وسترني هيچ وقت برايم جذاب نبود مگر اينكه بازيگرش كلينت ايست وود باشد.
ايست وود بازيگر خوش تيپي است. هفته پيش از اين بازيگر فيلم هاي وسترن يك فيلم خوش ساخت ديدم؛ "نامه هايي از ايوو جيما". فيلم، ضد جنگ است. روايت جذاب است و گويي داري صفحه صفحه يك يك رمان بلند را به شكل تصويري مرور ميكني. ايست وود زيركانه روايت خوانش نامههاي سربازان ژاپني را در جنگ با آمريكا موضوع داستان خود قرار داده است و از هر چه دم دستش بوده بهره جسته تا بگويد جنگ بد است. اين سو و آن سو سربازان بيچاره مجبوراند براي خاطر وطن و امپراطور و احتمالا مفهوم مدرنش پرزيدنت مبارزه كند. ته داستان نگراني مادران براي سربازان است. ته ماجرا حماقت آدمهاست و فضايي كه همه چيز را در بدي تشديد ميكند.
دو فيلم نامه هايي از ايوو جيما و پرچم پدران من فيلم هاي ايست وود در اعتراض به جنگ اند. فيلم سراسر پر است از صحنه هاي خشونت آميز . براي آدم پر دل و جراتي مثل من فيلم با ۲۰ دقيقه سانسور تصويري همراه بود. اين بخش ديگر بستگي به تحمل تصويري تان دارد.
تمام مدت كه فيلم را مي ديدم توي ذهنم بود كه كاش اين فيلم را احمدي نژاد هم ببيند.
مرد نود سالش شده. دلبركان همه عمر دوره اش كرده بودند. ترجمه روسپي به دلبر متن را خنده دار مي كند. اما اين هم روشي است براي مبارزه با سانسور.
دختر جوان عقل از سر روزنامه نگار مي برد. ستون هاي روزنامه جذاب مي شود. كلي نامه براي روزنامه نگار مي آيد. به عشق مي رسد در 90 سالگي . داستان كمي سكته دارد. نمي دانم از نثر بد مترجم است يا چاقوي سانسور كه گويي متن پر است از ريپ هاي بي قاعده.
بي بي سي نوشته منع ماكز خواني در ايران. كتاب را كه خواندم گفتم عجب معركه. چه شد كه چاپ شد. چه شد كه اجازه نشر گرفت. آن هم توي اين شرايط. كتاب بدك نيست. حالا تا تمام نشده چشمه را نشانه رويد. ثالث هم شايد و بعد خدا چاپ افست را از ما نگيرد. ۵۵۰۰ تا تیراژ داشته و خدا هم که خیلی بزرگ است توی این مملکت.
خبر توقيف موقت حكم دلارام علي براي همه خوشحال كننده بود. اما براي من بيش از شادماني اميدوار كنندگي در پي داشت. اميدواري از آن جهت كه به تداوم فعاليتهاي جنبشي كه زنان ميخوانندش اميد بستهام.
از همان روزي كه مقابل قوه قضاييه، مادران نگران را ميديدم كه چطور پلههاي دبيرخانه را بالا و پايين ميگيرند، به توان اين جنبش بيشتر پي بردم.
جنبش زنان ايران در شرايطي كه با بالاترين هزينههاي ممكن براي يك جنبش ،اين روزها اهداف خود را پيش ميبرد،اما دارد خوب پلكان ترقي را طي ميكند.
اگر سال هاي پيش نگرانيام مدام از محدود شدن گفتمان خواست زنان در چارچوب خانه ها و جمع هاي اندك بود، با ديدن تصوير خديجه مقدم در دبيرخانه كه با يكي از زنان از پيش آشانا در همسايگي اش قضيه دلارام را بازگو كرد و آن زن هم به سربازي كه مدام سنگ ميانداخت در كارمان، بلند گفت:" همه ما يك هدف داريم".
جنبش زنان اين روزها هر چه ميگذرد از مدار نخبه پروري دور مي شود به خواست عامه زنان نزديك.
آدمها در جريان وارد شدن به چرخه صنعت ديگرگون مي شوند. له ميشوند. شبيه كالا و خدمات ميشوند. شكل صنعت آدم را خورد ميكند . شايد همين يكي از اسباب روي آوردن آدمي به مشاغل فرهنگي است. با گفتمان تنيده شدن. روز را به شب رساندن. تلاش براي ديگر گونه بودن و در فضايي ديگرگونه زيستن .
ماكس وبر و كارل ماركس گرفتار آمدن فرد در صنعت را يكي به روايت چيزوارگي و ديگري مسخ انسانيت در تودرتوي صنعت توضيح دادهاند. وبر بوروكراسي اداري را ميكاود و آدمهايي كه در اين چرخه در قفسي تنيده ميشوند. هر دو بر اين نقطه اشتراك نظر دارند كه چرخواره زندگي صنعتي همراه با روزمرهگي، آدم را زير چرخ ها له ميكند و آدم ناخواسته شبيه خواستههاي سرمايهداري ميشود و از درون تهي.
اما روزمرهگي و گرفتار چرخه بطالت آميز فرهنگ شدن، نوبه ديگري است. اين روزها شايد از تمام تفاسير اين دو از صنعت وسرمايهداري راه به جايي نميبرم. در ساختي كه فرهنگ هدايتاش ميكند . هم نوعي مسخ شدگي موج ميزند. راه كار خروج از بحران روزمرگي فرهنگي در افتادن مدام با آن است. هر لحظه در نقدش كوشيدن و خود را واكاويدن. راه حل ديگري هم كه در اين ميان به ذهنم ميرسد . ترك كوتاه مدت ساختاري است كه روزمرگي اش بالا زده است.
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگریز میشود
ق.ا
هميشه آدم تصويري از خانه روشنفكران دارد. خانه حسين قاضيان نزديك ترين تصوير به خانه روشنفكران بود كه تا كنون در ذهن داشتم. تا سقف كتاب بود. يك جور آرامش توي ديوارها موج ميزد. و طراحي دكور آنقدر ساده بود كه مدام حواست به سمت قفسه كتابها بدود.
قاضيان را پيش از اين در جلسههاي گزارش مجله زنان ديده بودم. از آن گذشته ترجمه خوبش بر درآمديبر مطالعات خانواده" حسابي به كارم آمد در نوشتن چند متن. و نوشته هاي پراكنده اش را هم در برخي مجله ها و سايت ها خوانده بودم.
تمام مدت مصاحبه و گپ و گفتمان به اين نكته فكر مي كردم كه چه ضربه اي وارد ميكنند بر بدنه دانشگاهي كشور، با حذف هر كدام از اين استادان از صحنه. تراژدي كه بعد از او براي سهراب رزاقي هم اتفاق افتاد و خيليهاي ديگر. و خاطرات تلخ نشستن سر كلاس استادان فسيل شدهاي چون ساروخاني در ذهنم مرور ميشد.
دكتر رزاقي هم كه اقامت اش در زندان طولاني شده و كار نوشتن مقاله من خورده است به تير بلا. مريم قرار با دكتر قاضيان را هماهنگ كرد تا اينكه نوشتن متن مقاله ادامه پيدا كند.
فرصت خوبي بود تا مصاحبهاي هم ترتيب داده شود با او پيرامون "فرهنگ ناموسي"*. فرصت طلبانه سوال ها را شب پيش نوشتم و در نهايت موضوع از زواياي مختلف بررسي شد. اما بيشتر از هر بخش ديگري بازي زبان و تعامل قدرت به دلم نشست. آنجا كه بحث بررسي دشنام هاي ناموسي مطرح شد و اينكه حتي زنان در دشنام گويي تابع بازي قدرتاند.
*پي نوشت : در تمام طول مصاحبه از نوشتن حرفهاي قاضيان جا ماندم. چون تك تك سوال ها دست كم چند ماهي است كه توي ذهنم مرور مي شود در رفت و آمدهاي شهري تشديد. از جمله معدود مصاحبههايي است كه بايد زحمت بكشم و فايل صوتي اش را پياده كنم. لينك اش را هم روي وبلاگ مي گذارم.
اين روزها يكجوري نامراد ميگذرد. بي خيال همه اوضاع آشوب زده مملكتم . بي خيال رشد نقدينگي 40 درصدي كه نميدانم امسال ميخواهد از مسكن بالا بزند يا از خراب شدهاي ديگر.
اين روزها در كش و قوس تصميم گيريام. گيچ ام. يك هو به خودم ميآيم و ميبينم ساعتهاست كه دارم پياده گز ميكنم . بيهدف. كوچههاي خلوت تر را ترجيح ميدهم. پاييز است و هوا هم مساعد است براي پياده رفتن و بي لحظهاي درنگ هي مدام تصميم گرفتن. توي همين حال و هوا است كه زواياي پنهان آدمي براي خودش فاش ميشود ترس ها و نكبتها.
زندگي بي قوارهاي كه خوراندهاند به ما و لحظهاي كه بايد همه چيز را وانهي و كنج عزلت را برگزيني.
دلم مي خواهد كفش و كلاه كنم . خارج شوم از مداري كه مداوم دارد تزوير به روز ميكند و دورويي. بچه تر كه بودم عالم روزنامه نگاري عالم بي مانندي بود برايم. اين روزها ديگر نيست. نه براي من و نه براي خيليهاي ديگر. تا همين چند روز پيش فكر ميكردم كه اين دولت آقاي احمدي نژاد چه گندي زدهاست به عالم مطبوعات. بيراه هم نگفتم. اما دست كم امروز مي دانم كه ما در برخي موارد استادانهتريم در گند زدن تا آقاي رييس جمهور.
بازي ما اخلاق بردار نيست. مايي كه داعيه اخلاق وروشنفكري داريم . مدير مسول و دبير تحريريه اي كه يك شبه براي خودشان تصميم بگيرند كه باند و باند بازي راه بيندازند،آن توي هم اين شرايط، ديگر نوبر اند.
همين چند روز پيش بود كه نامه امضا شد. با كلي اسمهاي مختلف از روزنامه نگاران. اعتراض به وضعيت برخورد ارباب جرايد با روزنامهنگاران. آرش حسن نيا آمده بود دفتر روزنامه. كلافه بود. داستان یک روزنامه نگار در اعتماد ملی که گفت :"نه" را خوانده بودم . سناريو اما زودتر از آنچه فكر ميكردم در كانالهاي بعدي مطبوعات تكرار شد. الناز، آقاي بيرجندي و دهقان.
به همين سادگي است. كار و بار عالم روزنامه نگاري عين تف سربالا شده، كم نيست، هي مداوم آقايان توي زمين خودي بازي مي كنند و كم مانده گل هم بزنند.
بد نبود كه ميشد چند روزي از اين دور مداوم خارج شد. از دوري كه اين روزها باطل است. از دوري كه اين روزها كلافهات ميكند.
همه بیماری من این است که زاویهها را نمیفهمم
اندوهت سیگارت را روشن میکند برادر
دائم زبان من است که تفتیش میکند
دائم زبان من است که تغییر میکند
كسي اينجا ميگويد تو مردهاي
بدنت گرم است نميفهمي
آنقدر چربم كه از نگاه برج ها خيس نشو م
جنيني بودم كه جنون زندگي داشت
آ.م
پارت 1_ مي خواستم بگم كه چند وقتيه كه مي ترسم . نه از دزد و نه از سر و صدا. نه واقعا اين روزها از اين طور چيزها نمي ترسم. حتي يك دوره اي بود كه از مرگ مي ترسيدم و البته بايد بگم كه اين روزها حتي از مرگ هم نميترسم. نه تقريبا كلاس ترسم اندكي بالا رفته. ما بين اين همه ترس ها وبلاگ محمد جواد کاشی رو خوندم. بايد بگم من تقريبا اين بار از همينهايي مي ترسم كه كاشي در وبلاگش نوشته. از جنگ از فاشيست . از حماقت و بلاهت آدمهاي مثلا رييس . از زندان . از خفقان.
پارت 2_ رفته بوديم منزل دكتر رزاقي. عيسي سرخيز هي تاكيد مي كرد كه خانم رزاقي اين هايي كه اين جا جمع شدند همگي تجربه زندان رفتن رو داشتند. من به مريم گفتم ما كه نداشتيم . سوسن رو بعد از مدت ها خونه دكتر ديدم. آسيه رو ، مينو مرتاضي و خيلي هاي ديگه رو . اصلا از اينكه هي بريم خونه يكي كه رفته زندان و بعد هم منتظر بشيم تا از زندان در بياد خوشم نمي ياد.
نشسته بوديم دور هم. زمزمه رفتن به سوئد بود و استرالیا و شاید حتی بلژیک. كجا رشته تئاترش بهتر است. كجا مي شود هنرهاي نمايشي و بازيگري را .... و نقاشي را و عكاسي را......
زمزمه هاي مدام بچه ها . هم سن و سال هايي كه دارند همگي به گزينه گريز از مركز فكر مي كنند.
م. كه همين ديروز تمرين تئاترشان را متوقف كرده اند مي گويد حاضرم هر جا زندگي كنم. هر جا حتي در شهرستاني كوچك اما بدون سانسور ، بدون حضور آدم هايي كه يك هو سر تمرين سبز مي شوند و مي گويند چرا در اتاق تمرين را مي بنديد و ........
ايميل ها ردو بدل مي شود . كلاس هاي آرين پور خوب است اگر بخواهي تافل يا آيلتس بگيري . همه دارند اطلاعاتشان را در اختيار هم مي گذارند. يكي به خاطر برپايي نمايشگاه نقاشي با محور زنان كارش را در آموزش و پروش از دست داده و ديگري .....
سوئد بهتر است يا استراليا. كجا براي اقامت بهتر است. كي بايد براي اپلاي اقدام كني و چه قدر طول ميكشد؟
نگاه به دور و برم كه ميكنم مي بينم همه بچه هاي دوره دبيرستان كه دستي در هنر و نوشتن داشتند مشهد را به مقصد تهران ترك كردند. حالا گويي دوباره كوچ تکرار می شود.
وقتي نميشود نوشت. وقتي نميشود راه رفت. وقتي نميشود سكوت كرد. وقتي نميشود دويد. وقتي نميشود فرياد زد و وقتي نميشود دوست داشت ، زمزمههاي سوئد ، زمزمههاي جلاي وطن است كه به گوش ميرسد.
راس ساعت 3 دم مجلس بودم.محبوب و آيدا هم زودتر آمده بودند. اتاق كار آقاي محمد حسين فرهنگي پذيراي كميته روابط عمومي كمپين بود. خب آقاي فرهنگي درباره كمپين چقدر اطلاعات داريد؟
يك چيزهايي شنيده ام! بيش از يك چيزهايي شنيده بود.
اسامي مان را به دقت نوشت. تقريبا تمام مدت مصاحبه توي چشم هيچ كداممان نگاه نكرد. ياد كلاسهاي اخلاق دكتر، مهندس، استاد اعظم بسيج دانشگاه مان طيب افتادم. كه به جاي دانشجويان ديوار را نگاه ميكرد و پنجرهها را.
آقاي فرهنگي خيلي بيش آنكه فكر ميكردم درباره ما ميدانست. به هر حال آدمها هرچند تيز يك جايي لو ميدهند . فرهنگي هم در بخشي از صحبت هاش گفت البته شما كه با خانم هاي اصلاح طلب روابط خوبي .... و شنيده ام كه جلسات ..... و البته زود موضوع را جمع كرد.
لابي كردن با آدمهايي كه به سختي مي شود با آنها دور يك ميز نشست كار سختي است. اما بايد آنقدر رفت و كوبيد توي سرشان كه آقا ما همين هستيم و خواستمان هم همين است و ميخواهيم كه اينقدر با ما موش و گربه بازي نكنيد و كمي روراست باشيد. كه شايد بالاخره يك روزي اوضاع كمي تا قسمتي بهتر شود.
يك راهكار خيلي با مزه هم آقاي فرهنگي پيش پاي مان گذاشت كه با خانم هاي فقها وارد گفت وگو شويد.هر كس كه در كلاس هاي آزاد پرويز پيران شركت كرده باشد معناي اين جمله را به خوبي ميفهمد . تقريبا يكي از واقع بينانهترين تئوريها در باره وضعيت زن در جامعه ايران را در كلاس پيران شنيدم كه البته نميدانستم به تعبيري ديگر اين سخن را از يك نماينده مجلس هم خواهم شنيد. متن کامل مصاحبه با فرهنگی
باد كه توي موهات ميكوبد
باد همان حوالي گيسوهاي پراكندهات مكث ميكند
گيسوهات پيچ پيچ ميخورد در شرجي سيگار و باران مدام
در ساحل مديترانهاي
كه بادهاش خفقان گيسوان درهمات را فهم نميكند
به هيچ روي
به عبارتي دروغ گفتن كه حناق نيست. به عبارتي ديگه بعضي ها انگار دروغ نگویند روزشان به شب نميرسد. به عبارتي خيلي محترمانه بزار همه دروغ بگند و تو برو *رد كار خودت رو بگير.
چند روزي كه دروغ هاي خيلي عجيب و غريب مي بينم و مي شنوم و خلاصه ...
ديروز آقاي احمد خان خاتمی كه واقعا خداوند سايه شان را از سر ملت و به ويژه تريبون هاي نماز جمعه كم نكند فرمودند "در ايران هيچ كس به خاطر ابراز عقيده سرزنش نميشود" و بعد هم همشهري گرامي برادر بزگوار آقاي معاون استاندار خراسان رضوي عرض كردند كه "حقوق بشر حقيقي در ايران حاكم است" بعد هم يادم آمد كه امروز تولد كورش كبير بود و اينكه كتيبه كورش شامل نخستين منشور حقوق بشر است.
و ناخود آگاه يادم آمد كه بماند از دانشجويان بيچاره هميشه دربند، دکتر رزاقی هم امشب در اوين ميخوابد و در اينجا که آزادي بيان غوغا ميكند و حقوق بشر حقيقي حاكم است دوستانام به خاطر شركت در يك تجمع مدام ميروند به بازداشت و بازجويي و عمادالدين باقي كه مدافع حقوق بشر است بيچاره به اتهامات واهي در زندان است و هادي قابل هم كه ....صرفا يادآوري بود. همين.
*پی ، به دنبال
ميان ولوله صداهاي عجيب و غريب گم ميشوي. ولوم ضبط اگر تا سر حد نهايت نباشد هيچ آهنگها نميچسبد. بي خيال كه همسايهها نفرين نثار طبقه سوميها ميكنند .
پوشههاي آلبوم هي جلوتر مي رود، از ترنج به جبرجغرافيا و و يكسر از آنجا به دمادم سبز. محسن نامجو ديوانه است به روايت يك عده يا عاقل، هرچه هست خلاف آمد عادت را خوب ميشناسد.
از كاست هاي اولش كه شروع كني ميرود روي اعصاب آدم و تقليدهاي مكرر به خواندن شعرهاي نخستين شاملو و بي سبكوارگي اش ميماند. پيش تر كه مي آيي اما كم كم اثر انگشتي از او بر جاي مانده است. نميشود از اطراف تايباد و تربت جام گذر كني و گوشه هاي موسيقي مقامي خراسان را نداني و دوتار را كه ولوله به پا مي كند و جادوگر است در ميان سازها را نشناسي. بعد هم كلي سازهاي كوبه اي و مدرن و نيمه مدرن و هر چه دلت بخواهد مي ريزد توي اجراي نامجو. ترانه ها اما بهتر اند. تمثيل ها آنقدرهست كه چند دقيقه اي بخندي
"اي خاطره ات پونز ، نوك تيز ته كفشم "و ...
بماند از ترنج كه منتشر شد پيشنهاد ميكنم از تمامي راه هاي قانوني و غير قانوني ديگر آلبومَهاي نامجو را هز جور شده به دست آوريد.
چه تلخاند این روزها ؛نفيسه زارع كهن
به ما گفتند كه آزاديد ، مريم ميرزا
دستگیری دکتر رزاقی؛ مجید اعزازی