غلامحسين الهام، صادق محصولي، مجتبي ثمرههاشمي، مهدي كلهر، جواد شمقدري، مسعود زريبافان، علي سعيدلو و مهرداد بذرپاش کوتاه قدان بلندپرواز دولت نهم هستند که این روزها پرکارتر از وزیر و سفیر مملکت به مهره چینی و تغیر کابینه همت گماشته اند.
واهمه از اينكه چنين اقداماتي تا چه ميزان آسيب زا است و در تاريخ سياسي ايران تاثيرگزار است گربانگير چشم اندزاهاي نصفه و نيمه تحليلگران از اوضاع سياسي _ اجتماعي ايران است.
در اين دوره علاوه بر پيچيديگي همواره رفتار سياسي مردمان ، نابه هنگام بودن صاعقه وار بودن تصميمات هيات رييسه نيز اضافه شده است.
"با تبريك و تهنيت به شما اميدواريم كه در هر كجا كه هستي در پناه آقا امام علي و پيامبر رحمت محمد مصطفا شير پيروزمند خداباشي. عيد مبعث را به شما تبريك مي گوييم.هميشه در قلب ما زنده هستي."
مرداد 86
اين پيغام را ديروز جمعي از دوستان بامزه در كنار يك عكس داده بودند به صفحه آگهي هاي سرمايه . بچه ها گفتند كه پول آگهي هم پيش پيش پرداخت شده است.
حالا فكر كنيد كنار همين عكس گل و بلبل مكه اي عكس آقاي مسعود رجوي كار شده باشد. حيف كه هرچي گشتنم عكس اسكن شده پيدا نشد. آقای گرانپایه به داد تحریریه رسید و در دقیقه ۹۰ متوجه قضیه شد. داشت گاف همشهري در سرمايه تكرار مي شد، که نشد.
"تاريخ از بار ارتكاب آدمي به غصه خوردن هاي تكراري مي كاهد"، اين رو يكي مي گفت كه ...
فريد آخرين پكش رو هم به سيگار زد.
ا: " خيلي بيشتر شده هم از موقع دانشگاه . هم از موقعي كه تو اعتماد بودي."
ف: بيكاري و سيگار ارتباط تصاعدي دارند.
ا: بله صد البته .
توي راهرو روزنامه نگاران خموده آمده اند مجمع عممومي تنها صنف متعلق به خودشان را رسميت ببخشند. 120 نفر و تا برسد به 900 و اندي ....مزروعي پشت تريبون به سبك خودش داد مي زند: "به حد نصاب نرسيد، تريبون آزاد مي شود از اين پس"
كتاب تقريبا به آخرش كه مي رسد ذهنم يك هو فيد بك ميزند به حياط دانشكده ادبيات فرودسي _ چها ر راه دكترا_ كاش كله شقي نمي كردم و همان سال اول از ارتباطات علامه به حقوق همدان يا رشت انتقالي ميگرفتم و يا اينكه شيطنت نمي كردم و روز آخر انتخاب رشته دست كم حقوق مشهد را پاك نمي كردم از آن فرم كذايي."
پاييز 79 دل به دود زدم و به تهران آمدم. يك سال پيش كلي مطبعه در پايتخت تعطيل شده بودند به احكام حكومتي .
"مي داني وقتي خبر را شنيدند چه حالي به آنها دست داد؟ دلشان هري ريخت پايين... غم عجيبي قلب شان را فشرد. خبر تعطيلي روزنامه خودشان و 16 روزنامه ديگر را شب قبل شنيده بودند. خبر تعطيلي فتح، خرداد ، جامعه ،پيام امروز، دوران امروز و ...."*
كتاب كه تمام مي شود. مي فهمم كه تاريخ چيز خوبي است. كتابت تاريخ و بيان شفاهي آنچه بر روزنامه نگاران گذشت به سال 78 ، در دوران اصلاحات و حالا غممان نباشد كه اينگونه يكي پس ديگري درو ميشوند به دوران وزير ارشادي صفار هرندي و اين چند تن ديگر.
روزنامه نگاران، جلد يك ، _كه حالا حالا ها فكر نكنم از جلد دو اش خبري باشد_، گفت و گو هايي تنظيم شده به سبك روايي است با آنها كه سال ها پيش در طرح توقيف فله اي مطبوعات طعم تلخ بيكاري و بيحرفه شدن را چشيده اند.
خواندش براي اين روزها كه دارد دوباره همان سناريو به روايت بنيادي ترش تكرار مي شود غنيمتي است. به ويژه آنكه ديروزت روز خبرنگار باشد و فردايت روز حسابرسي به اين جماعت از همه جا رانده و مانده. *روزنامه نگاران، جلد اول، بني يعقوب ، ژيلا، تهران ، ۱۳۸۰ ، نشر روزنگار
خيلي چيپ شده است اين تعطيلي هاي اخير روزنامه ها. پيش از اين دست كم عنوان توقيف با آنچه اين روزها آقايان مطرح مي كنند متفاوت بود. مثل هميشه دستشان كه از زمين و زمان كوتاه مي شود يكهو مي روند روي اعصاب . بندهاي اخلاقي وسط مي آيد. آن يكي را به دليل مصاحبه با دختري توقيف كردند كه بايد بعد ازآنكه تصوير زندگي خصوصي اش به صحن اجتماع آمد برود بنشيند توي خانه و ماتم زندگي از دست رفته اش را بگيرد. اين يكي را توقيف كردند براي اينكه مصاحبه با زني كه عقايد ديگري در شيوه زيستن دارد را چاپ كرده است. حالا خوب وبد به ما چه مربوط است . زندگي خودش است.
آخر در اين هاگيرواگير بگيرو ببند مطبوعات نمي دانم چرا شوراي سردبيري شرق چنبن گافي داد و آقاي غلامي كه نگذاشته بود اين مطلب توي اعتماد چاپ شود چطور براي جلوگيري از چاپ مطلب در شرق هيچ كاري نكرد . همه اين ها بماند . اين همه خبرنگار بيكار شده چه كنند در اين اوضاع خفن مطبوعاتي. تيز بيني بايسته است دراين روزهايي كه هر مصاحبه و متني از چهل توي ذره بين دوستان سانسورچي رد ميشود. چاپ مصاحبه با ساقي قهرمان كم گافي نبود براي شرق. .وقتي اين همه تلاش مي شود كه فلان خبر سياسي يا دانشجويي كار نشود يكهو مصاحبه با يك همجنس باز توي اين فضا و اشاره مستقيم به مجله چراغ _سازمان دگرباشان جنسي_ . من كه ذهنم هنگ كرده از اين بي تدبيري .
داشتم فکر می کردم چقدر خوب می شود که یک دوچرخه بخرم و در دود و دم تهران اندکی بر ترک دوچرخه خیابان گز کنم. مهسا از اصفهان تماس گرفت* و گفت: " مركز اطلاع رساني فرماندهي انتظامي استان اصفهان شنبه این هفته با صدور اطلاعيهيي از ممنوعيت اسكيت سواري و دوچرخه سواري در معابر عمومي براي بانوان خبر داده است."
در گزارش نیروی انتظامی آمده است" اخيرا مشاهده ميشود كه تعدادي از بانوان بهبهانه ورزش و يا تفريح با وضع بسيار زنندهاقدام به دوچرخهسواري و يا اسكيت سواري در معابر عمومي ميكنند ضمن اینکه این اقدام بر اساس آیین نامه راهنمایی و رانندگی نیزبرخلاف مقررات می باشد .فرماندهي انتظامي در اطلاعيهمذكور اعلام كرد اين نوع ورزش بانوان در معابر عمومي باعث جریحه دار شدن عفت عمومی و در برخی مواقع ایجاد تصادفات و بروز خسارات جانی و مالی می شود .
همين طور الكي نبوده است كه كلي جامعه شناس در تاريخ اين علم به موضوع دين پرداخته اند. اين روزها هر چه بيشتر به پيچدگي مردمان پيرامونم نگاه ميكنم قائله مذهب بيش از گذشته در ابهام شان براي من تاثيرگزار است.
گاهي اقات فكر مي كنم نمي شود اين ها را درك كرد و اين آدميان دين زده تا به اين حد را چه مي شود!
اما هر كجا كه به دنبال راهكاري مي توان گشت بازگشت به آموزه هاي ديني در دستوركا ر قرار ميگيرد چه آنجا كه مخاطب تو گروهي از زنان مذهبي اند و چه آنجا كه جوان و يا گرو هاي سني مختلفي كه ته نشست آموزه هاي ديني به خورد لايه هاي ذهني شان رفته است.
اين شده است پارادوكس اين روزهاي ذهن من است. مذهبي كه قابل حذف نيست از زندگي و از سوي ديگر ديني كه در جامعه ما ادبيات تن پروري اجتماعي_ سياسي _ اقتصادي را دامن زده است.
فكر مي كنم دين مدار بودن به رويه آنچه اين روزها در جامعه ما مرسوم است سبك زندگي آساني است كه غالب مردم به آن روي آورده اند. در هر صورت نوجوان و جوان هم براي بلند مدت زندگي اش به راه هاي ساده زيستن مي انديشد. دينمدار زيستن در ايران بسيار آسان است و از همين دايره كه خارج شوي و كمي بروي به سمت وسوي ديگر زيستناست كه تازه ابتداي دشواري ها مي شود. چگونه زيستن، چگووه مسوليت ها را پذيرفتن و به روز شدن زندگي ات هرروز. نه به باور بطان زده برمدارتكرار زيستن و مساحت بهشت بر آخرت خود افزودن.
در يك سفر دو سه روزه به مشهد آنقدر اين دين زدگي آشفته ام كرد كه ازآن روز به بعد شده است باز هم يكي از دغدغه هاي اصلي من. ديالوگهاي تكراري آدم ها از همان توي كوپه كوبيد توي سرم. زندگي هايي همه تقدير گرا و سبك زيستي به تمامه آسان.
ديروز يك مناسبت جالب بود سالروز تولد موسيليني و دوتوكويل.موسيليني نامش با فاشيست ايتاليا پيوند خورده است و توكويل با دموكراسي خواهي در آمريكا .
روايت توكويل از آنچه در آمريكاي اخلاق گرا بر موضوع دموكراسي شكل گرفته است نام او را سال ها در صدر انديشمندان جهان قرار داد تا اينكه جريان هاي چپ ظهور كردند و تا اوايل همين قرن اين سياستمدار فرانسوي دوباره به حاشيه رفت. آنچه توكويل را در مقام انديشمندي در خورتوجه براي قرن ها قرار مي دهد از سويي نگاه او به موضوع جامعه مدني و ابزار تاثيرگزار آن نهادهاي مدني و رسانه هاست و از سوي ديگر دغدغه مدامش براي فهم و بررسي اينكه با استفاده از چه ابزاري مي توان از انحراف دموكراسي جلوگيري كرد و به ايجاد جريان هاي جباريت دامن نزد.
در نقطه مقابل او موسيليني با خوانشي چپ و البته توده گرا بر آن است تا خود در جهت تشخيص مصلحت نظام سياسي اش اقدام كند. عقل كل بودن براي فاشيست ها يك موهبت الهي قلمداد مي شود. ديگر گزينه اي كه غالب دولتمردان فاشيست در آن همگرايي دارند اندك كردن عرصه عمومي و كاهش سطح تساهل اجتماعي است.
گزينه عقل كل بودن براي نظام هاي سياسي مانع از آزمون و خطاي خرد جمعي مي شود به گونه اي كه تساهل سياسي تا به سر حد چپانده شدن در پستوها پيش مي رود .
ما در بستر جامعه مان كه اجتماعي پرتنناقض است و پر اتفاق در يك دهه گذشته هم جريان هاي رفرميست و دموكراسي خواهي را تجربه كرده ايم و هم جريان هاي اقتدارگرا وبنيادگرا را. با اين همه آنچه برداشت ميشود اين است كه اگرچه ادبيات فاشيستي ايران پرشباهت با نمونه هاي ديگر آن در ساير كشورهاست اما ادبيات دموكراسي خواهي ما بسيار از نمونه هاي موجود در ساير كشورها فاصله دارد. اين را شايد بتوان اينگونه تحليل كرد كه در تاريخ مان سبقه حضور جريان هاي افتدارگرا تداوم و نمود بيشتري داشته است در جايي كه جريان هاي رفرميستي در ايران همواره چون جنبش هايي زودگذر مقهور پايه هاي استبدادي شده اند.
اینكه چه ميزان زمان لازم است تا دموكراسي از سايه بودن به متن نظام سياسي ايران ورود پيدا كند را مي شود در توصيه توكويل و هابرماس در بسط عرصه عمومي پاسخ داد. خرد جمعي در صورت توسعه و نشو و نما در عرصه عمومي مي تواند بر عقل كل بودن سيستم قدرت ايران چيره شود.چنين اقدامي به اعتقاد توكويل توسعه مشاركت اجتماعي مردم را در پي دارد و ملموس كردن امر اجتماعي و سياسي و در خور اهميت كردن حوزه هاي عمومي آن براي مردم را. آنچه او در نظام سیاسی فدرال آمریکا پایه های آن را می دید.
فرهنگ ناموسی ریشه در تملک جنس مذکر بر جنس مونث دارد که این بار گستره اش را در ادبیات و زبان نشان می دهد. نمایش این زبان و ادبیات به کوچه و بازار سراریز شده است. علاوه بر کوچه و بازار این روزها رسانه ملی هم تریبون تازه ای شده است برای اینکه در تملک بودن معنوی زنان نیز به رخ اجتماع کشیده شود. اعدام می کنند و از خواهر و مادر مردم دفاع می کنند . امنیت را اجتماعی می کنند و از ...
آقا بگذرید از این واژه های سخیف و به غیر از این به دنبال توجیه دیگری باشید.در همین حرمسرای نوین است که خود را در تملک آن مردک ابلهی می بینم که در تولید فساد اجتماعی شرارت را امری ذاتی می پندارد و احتمالا زن را منبع بروز این شرارت.
آقای احمدی مقدم کاش به جای این گریه و مویه های شبانه ات می رفتی دو ساعت فیلم ـ حتی سانسور شده ـ پرتقال کوکی را می دیدی و می فهمیدی که آدمی محصول اجتماع است. پس به جای توجیه این رعلب افکنی هاتان اندک کنید استفاده از این دو واژه را ؛ خواهر و مادر ، که سر هر چهار راهی و و در میانه دعوای هر دو مردی آهنگش به هوا می رود .....
اين قابیل معمار مشهدي ما هم از آن بچه هاي باحال است. نگاه اش خرق عادت دارد كه من بسيار ميپسندم. مامان چند وقت پيش مي گفت داشيم توي ماشين صحبت مي كرديم كه يك هو وسط حرف بي خداحافظي گذاشت و رفت و من حرفم نيمه كاره .... گفتم" مادر من اين قابیل خيلي عقل درست و حسابي نداره كه . به دل نگير، يك دوربين عكاسي گرفته دستش و مشهد رو وجب مي كنه. "
اين همه حاصل نگاه خرق عادت زده اش و دوربين سونی ديجيتالش.
قابیل:"اینطور به نظر میاد که طراح ایستگاههای پایانه آزادی احساس کرده تمام اوقات روز هوای مشهد همچون شهرهای اروپایی ابری و مه آلود است و مردم باید از همان یک ساعتی که خورشید از پس ابرها نیم نگاهی به شهر می اندازد فیض ببرند"
شاهکار طراحی سایه بان های شهری در مشهدسینما پارادیزو از آن فيلم هايي كه پاي ديدنش حسابي جوگير مي شوي. سه ساعت تصويرهاي پي در پي و روايت قوي داستان كه تم عاشقانه دارد گاهي اوقات آدمي را مبهوت مي كند. نكته ديگر جالب فيلم در كنار هم گذاشتن فراز و فرود تاريخ سينما است در دهكده اي كوچك كه ماجراي زندگي يك آپاراتچي سینما را روايت مي كند و پسركي كه عاشق سینما است. در سكانس پاياني فيلم هم سينمايي را مي بيني كه قرار است از اين پس به پاركينگ شهرداري تبديل شود.كشيش سانسورچي بوسه ها و مردمان عاشق تصوير. عاشق هورا.
يك هو به ساعت كه نگاه مي كني ، زمان سه بار دور دايره ساعت مچي ات چرخيده و تو با كلي احساس هاي عجيب و غريب فيلم را به پايان رسانده اي.
از "جوزپه تورناتوره" پيش از اين "مالنا" را ديده بودم. در كنار داستان خوب مالنا موسيقي دلنشين "انریکو موریکونه" آهنگساز سرشناس ايتاليائی اين فيلم را به يكي از فيلم هاي مورد علاقه ام تبديل كرده بود.
"موریکونه" البته در سينما پاراديزو هم در موسيقي سنگ تمام گذاشته است. البته در پاراديزو روايت فيلم جلوتر از آهنگ با مخاطب همداستان مي شود.
برخی دیالوگ های فیلم
سالواتوره: كي اينو گفته؟ گري كوپر؟ جيمز استوارت؟ هنري فوندا؟ هان؟
آلفردو: نه اين دفه حرف خودم بود. زندگي مثل فيلم نيست. خيلي سختتره!
آلفردو: پيشرفت هميشه دير ميرسه!
آلفردو: زندگي روزانه در اينجا، تو فكر ميكني اينجا مركز دنياست. فكر ميكني هيچ چيز اينجا تغيير نميكنه اما وقتي براي يك سال، دو سال اينجارو ترك ميكني و بر ميگردي ميبيني همه چيز تغيير كرده. چيزايي كه به دنبالشون اومدي ديگه نيستن. هرچي به تو تعلق داشته از بين رفته.
و اما بهترین سکانس این فیلم : آلفردو چیزهای در گوش سالواتوره می خواند که دور شود از این شهر و برود و پشت سرش را هم نگاه نکند. جرات ترک کردن . جرات ریسک کردن و جرات واردشدن به شهری دیگر و فضایی دیگر. سکانس خداحافظی سالواتوره در راه آهن ُ سکانس غریبی بود برایم.