هر چه به دوستان مي گويم همه افتخارات ايراني ها يكسرش مي رسد به مشهد باور نمي كنند. اما واقعا اين حرف يك هوا مصداق دارد . پاي مشهدي ها به فضا هم باز شد تا سندي باشد بر افتخارات پيشين و پسينشان. جاي فردوسي خالي تا در مدح اين گردآفريد قرن بيست ويكم شعري بنويسد.
انوشه انصاري كه داشت با شبكه چهار مصاحبه مي كرد در همان ابتدا اشاره كرد كه در مشهد به دنيا آمده تا سند افتخارات ما را تكميل كند. اما اين شهر هنر پرور آفاتي هم دارد كه مدام مي توانيد از در و ديوار رنگ پريده شهر سراغش را بگيريد.
حضور مشهدي ها در مطبوعات همراه شده است با زخم زبان و شوخي و خنده از سوي جماعت روزنامهنگار.
به يمن دوستانمان در مشهد خيلي از هنردوستان و روزنامه نگاران متواري شده اند تا در تهران حاشيه امنيتي داشته باشند براي قلم زدن ،گيتار زدن و مجسمه ساختن. به دور از شهري كه دانشكده هنرش با آن همه وسعت دانشگاه فرودسي در نيشابور مستقر ميشود. و خوف از تاسيس رشته مجسمه سازي كه دين و ايمان جماعت را ميبرد. بچه ها مدام در خبرگزاري به تراكم مشهدي هاي مقيم در پشت ميز و صندلي طعنه مي زنند. بي آنكه بدانند الطفات دوستاني مقيم تر در مشهد شادابي را كه نه هنر را از مردمان اين شهر ستانده است.
نه تئاتر . نه روزنامه نگاري . نه موسيقي . حيف از شهري با اين همه استعداد كه اينطوري دارد مدامش ميشود تكرار روضه خواني ها و تظاهر به دينداري.
"فرايند جهاني شدن حصارهاي بسته ديكتاتورهاي محلي ، سياسي و فكري را بسيار شكننده تر ساخته است.استيلاي كامل دولت هاي محلي بر شيوه زيست فرهنگي مردم ديگرممكن و دست كم قابل توجيه نيست. دستگاه هاي ايدوئولوژيك دولتي دراين ميان سلطه پيشين خود را از دست مي دهند. هژموني فرهنگي و ايدئولوژيك اليگارشي هاي محلي تضعيف مي شود" (عقل در سياست ، ص 657 )
سبك هاي زندگي در تحت آمريت جوامع آتوريتر به شدت تحت تاثير گفتمان غالب است. گفتمان غالب آتوريته حكومتي مي خواهد كه جامعه اي توده اي خلق كند. كه همه يك جور فكر كنند و اينكه همه به يك سبك زندگي مشترك برسند. حالا در اين ميان حتي تحت لواي حاكميت چنين دولت هايي موضوعي تازه شكل مي گيرد . سبك هاي تازه زيستن و انديشدين.
گفتمان غالب جامعه ما حالا گفتماني ديني است. اگرچه شايد بيشتر به حالت مناسك گرايي به دين پرداخته شود اما در هرصورت المانهاي يك جامعه ديني به روشني به چشم مي خورد.
آتوريته ديني مي خواهد پلوراليسم نهفته در دين را هم محدود كند. يعني به شكلي از جامعه ديني قايل است كه مورد دلخواه اوست به پوششي كه ... به تفكري كه ...به آدمهايي كه و به همه آن چيزهايي كه در فرصت زيستش در فضاي سياسي _ اجتماعي به آن قباور دارد.
اما گفتمان ديني جامعه دارد سبك ها ي متفاوت زندگي مي آفريند. به ويژه آنجا كه اين سبك ها به عرصه خصوصي آدمها ختم مي شوند. از مناسك گرايي كه بگذريم و آفات ديدگاه هايي مانند قايل بودن به ظهور منجي كه انفعالي در اجتماع به وجود آورد و شرايط خلق جامعه توده اي را مهيا مي كند ، دين برخي اوقات در تنگناهاي اجبار خود را به سرعت از بن بست خارج مي كند. فرهنگ شادمان زيستن در گفتمان غالبي كه "دين اندوه زده"، يا " دين اندوه پراكن" ا تبليغ مي كند دارد اندك اندك در ميان لايه هاي زندگي مردمان تبديل به سبك زندگي تازه اي مي شود. سبك زندگي كه درمقابل "دين اندوه زده" مفابله مي كند. بعضي اوقات فكرميكنم اصلا شايد بنوان از اين نوع زندگي ، زيتسن ديني استنباط كرد. مردم به گونه اي شايد براي خروج از بحران دارند به سبك هاي جديد زندگي مي انديشند. به جشن ها و اندك فرصت هايي براي جمع شدن ، از روزمرگي زندگي اقتصاد نفت محور خارج شدن ، تمرين انواع تازه حضور فردي و اجتماعي و ..
سويه هاي تاريك زندگي ديني همانطور كه اين چند روز هم مشهود بود برايم ختم مي شود به ريشه دواندن باور به منجي كه تحليلش خيلي براي خودم هم سخت شده است، بي آنكه بشود در هيچ چارچوبي به نقدش كوشيد. یادداشتی از ناصر فکوهی ( خیلی مرتبط نیست . ولی خواندنی است) ُ یک یادداشت دیگر نیمه مرتبط
بهتر است كسي خطاب اين يادداشت قرار نگيرد . اصلا اين را مينويسم براي "جورج اورول" و قلعه حيواناتش.
اين مطلبي كه مي نويسم ماحصل گفت و گوي كوتاه امروزم با آقاي خدادوست بود در باب ويژگي هاي يك دولت توتاليتر.
دولت هاي توتاليتر رسم دارند كه دروغ هاي بزرگ بگويند ، هرچه بزرگ تر بهتر. آمارهايي ارايه دهند كه سرت جرات نكند حتي سوت بكشد و مدام هم تاكيد كنند كه كلامشان خداي ناكرده نثر قرآن است.
یك فكسي آمد برايمان امروز كه تا 5 سال آينده هيچ معلمي بيخانه نمي ماند.
ابعاد و اندازه دورغ برايتان به خوبي مشخص است. و از اين دروغ ها كم هم نشنيده ايد و نديده ايد. آمارهايي كه هر روز با تبليغات و پروپاگانداي قوي به خورد افكار عمومي داده مي شود. آمار مربوط به تورم، نرخ در آمد ها و هزينه ها و خلاصه خيلي چيزهاي شبيه به اين. آن زمان كه بحث هاي مربط به تبليغات در دوران هيتلر و نقش ويژه گوبلز در سخن پراكني هاي چشمگير را مي خواندم هيچوقت فكر نمي كردم تا به اين حد پروپاگاندا موثر باشد . آنطور كه "هانا آرنت" نيز در آرايش ابعاد يك جامعه توتاليتر و فاشيستي را ترسيم كرده شايد وجه ديگري چنين كشورهايي تشكيل صندوق هاي مختلف باشد. اصلا البته منظورم يك سري از صندوق هاي .... نيست. جمع بندي اين شاخص ها نشان مي دهد كه قلعه حيوانات ما كمي تا قسمتي توتاليتر است . البته من اصلا قصد اهانت مستقيم به ساحت قلعه را ندارم اما واقعيت ها را كه مي گذاري كنار هم يك چيزي سر بر ميآورد از خاك كه ميتواني فاشيست بناميش . البته من كاملا معتقدم ويژگي و شايد بتوان گفت رنگ و لعاب فاشسيت قرن بيست ويكم با فاشيست دوره هاي ديگر متفاوت است. اما خب برخي از نظريه پردازان بر سر يك سري اصول به توافق رسيده اند. دروغ هاي هرچه بزرگ تر و پروپاگاندا براي باوراندن آن به افكار عمومي و شايد يكي ديگر هم تاسيس صندوق هاي ......
دوست داشتم بيشتر از هانا آرنت خوانده بودم تا مي شد يك سري ويژگي هاي ديگر را هم اضافه كرد كه سوادم قد نداد . همين.
سياست يك معناي كوچه بازاري دارد يك معناي علمي. جامعه ما خیلی وقت ها از مفهوم نخست سياست بهره مند بوده است .
گاهي اوقات در زندگي با آدمهايي برخورد مي كنم كه نمي دانم براي چه خلق شده اند و به كجاي كار اين عالم هستي مي آيند.
آنها كه جز شعار دادن و گنده دهاني كردن كار ديگر نمي دانند. حالا كه به آدمهاي سياسي اطرافم نگاه مي كنم هضم این سوال راحت تر می شود. در هندسه بي قواره سياست ما خيلي از بي سوادها به مراتب رفيعي رسيده اند . خيلي ها كه هنوز نميدانند حزب چيست و خيلي ها كه هنوز در بالاترين مدارج دنياي سياست هنوز دارند مفاهيم كوچه بازاري سياست را مزه مزه می كنند.
آنها كه ليبراليسم را دشنام ، سرمايه داري را بهتان و پديده اجتماعي _ سياسي لازمي چون حزب را حواشي غير لازم مي پندارند. نمي دانم به كجا بايد پناه برد وقتي متعلق نبودن به آداب حزبي مي شود پز و افتخار.
دانش سياسي در دنياي امروز بر اساس يك سري اصول پيش مي رود و مقيد بودن به اين اصول دست كم در واقعيت هايي مانند حزب و پارلمان و رسانه ريشه دارد. راهبردمان از يك جامعه توده اي ايدوئولوگ به شبه دموكراسي و دموكراسي صوري هم چندان تحفهاي نبود كه حالا زوال ابتدايي ترين دستاوردهاي نيمچه و نيمه را به تماشا بنشينيم.
كوه مي تواند يك تفريح باشد . مي تواند تفنن باشد. مي تواند زندگي باشد و خيلي چيزهاي ديگر . راسته دربند تا شيرپلا اگرچه خيلي برايم تكراري شده اما در همراهي با دوستان دچار تنوع مي شود.
جمعه كله صبح هم با مريم دربند را بالا رفتيم تا اگر هفته دیگر زنده بودیم یک راست برویم تا قله توچال. آدمها يك خط را ميگيرند و مي روند بالا . از كرانچي كه بگذريم به اين آمد و شد ها كه نگاه مي كردم ديدم چقدر اين جريان رسيدن مردم از كوه پايه تا به قله شباهت دارد به زندگي ما. يكي در ميانه راه مانده . يكي لك و لك ميرود بالا. يكي و يكي هاي بسيار. كوه اما نهايت آمال همه آنها كه به كوه مي آيند نيست .يكي به قله فكر ميكند . يكي به پناهگاه و يكي هم به ماندن در دامنه. خيلي آدم احساس راحت تري دارد وقتي ميبيند يك عده اي اينقدر راحت مي نشينند توي دامنه و دغدغه قله ندارند . و يك عده هم هي مدام گويي چيزي را گم كرده اند. قله رفتن مثل فتح "خود" است. حالا اگر بارها و بارها صورت گيرد چه بهتر. خودت را مرور مي كني . دغدغه هايت را. توانت را . زندگيت را و همچنان خودت را.
در حاشيه كوه هم از فيلم هنري اند جون گرفته تا بررسي مباحث پيرامون مطالعات فرهنگي و زنان و خيلي مسايل ديگر را مي شود در ميان ايستادن و رفتن مرور كرد و تازه به پناهگاه كه ميرسي شهر رفته است توي دود پنهان شده و آدمها فراخور دغدغه هاشان به شهر می نگرند.
جوامع سنتي پدرسالار به سرعت در حال بازتوليد باورهاي مرتبط با اين شكل حكومت اجتماعي اند و در واقع خود اگرچه مورد ظلم وستم اند اما در هر صورت به تداوم چنين رويه اي در اجتماع كمك مي كنند. مكتب فرانكفورت در اين ميان از جمله نحله هاي فكري است كه با ديدي انتقادي به خانواده نگاه مي كند . در ميان اين مكتب فكري هوركهايمر در اثارش به شكل مبسوطي به موضوع اقتدار در خانواده مي پردازد و در حقيقت خانواده را بنياد اصلي انتقال باور اقتدار پذيري به افراد جامعه قلمداد ميكند.
"هوركهايمر"، در مقاله اش با عنوان " خانواده و اقتدار در دوران معاصر" مي نويسد « از ميان تمام نهادهاي اجتماعي كه فرد را برای قبول اقتدار ( يا ديكتاتوري در سطح جامعه )آماده مي كنند خانواده در مقام اول است اگرچه ديگر وجه اقتصادي و اهميت اقتصادي خانواده مورد نظر نيست اما هنوز اقتدار پدر كه در دوران قبل داراي عينيت ضروري بود از سوي جامعه تبليغ مي شود. و از آنجاكه پدر ديگر نماينده اين تصوير به شمار نمي آيد كودك به راحتي تابع جهان بيني هايي چون فاشيسم مي شود ."(اعزازي، 1382، ص 20)
بنابر اين نهاد خانواده حتي در سطحي كلان تر مي تواند به شكل گيري يك حكومت مطلقه بينجامد. تغيير اين ساختار اما در جوامعي كه داراي فرهنگ ديرينه و ديرپاي پدرسالاري اند با آهنگي كند به انجام مي رسد. و چه بسا بازتوليد اتوريته در حكومت هاي بنيانگرا شكل اقتدار آميز خانواده را تشديد و افزون كند.
از بس ننوشتم دلم گرفت. نيمه كاره است اين مطلب اما به از پنجره خالي است.
ادامه آن اما سعي مي شود كه به زودي ارايه شود.
برخی اوقات یک متن را از روی وبلاگی کپی می کنم و می گذارم داخل یک پوشه تا نوبت به خواندن آن برسد. امروز میان خیلی از پوشه های نخوانده مطلب رسول نمازی به چشمم خورد درباره مشروطه با این عنوان : مشروطه چیز مهمی نبود
مطلب خوبی است درباره این اتفاق پرسوال در جامعه ما با نگاهی متفاوت.
نه از اشعار مولانا تساهل سیاسی می آید و نه از اسطوره های فردوسی حاکم عادل. از مولانا گوشه گیری اخلاقی زائیده می شود و از فردوسی ابرمردهای ِ خود محور. دموکراسی تحفه ای نیست که از سر عافیت طلبی آنرا پیشه کنیم چه آنکه دوتوکویل گفته است "آنکس که آزادی را برای چیزی بجز آزادی می خواهد شایسته بندگی است".( بخشی از متن مقاله)
بيان ، فرم ، شيوه روايت ، حضور مولف و داستان پردازي متفاوت اين مجموعه داستان تو را بر مي انگيزد به خواندن. طبقه چهارم خوابگاه شهيد بهشتي ، جنيفر لوپز،بي وفاو اثر آدريان لين، جوليا رابرتز و خيلي نامها و نشان ها براي تو خواننده قابل لمس است. "عاشقيت در پاورقي" داستاني نزديك به اين روز هاي ماست و تصاوير و متن داستان روايتي نزديك است و قابل لمس.
بيان آن حتي آنجا كه به ارتباط عاطفي آدمها مي پردازد از پرداختن و در نظر گرفتن عناصر مدرن باز نميماند و مدام زنهار روز مزگي و تلاش براي فهم موقعيت هاي تازه تكرار مي شود.
"براي درك بهتر اين صحنه به هيچ وجه به فيلم هاي هپي اند آمريكايي رجوع نكنيد، چون من مثل جين فوندايا يا جوليا رابرتز به دنبال عاشقم راه نمي افتم تا او را در پارك يا يكي از كافه هاي اطراف پيدا كنم. پس از رفتن معشوقم من سي دي اپراي سالومه اثر ريشارد اشتراوس را توي پخش صوت مي گذرام، روي كاناپه دراز مي كشم و رمان سالومه اسكار وايلد را ورق مي زنم " ص ۲۱
شخصيت هاي اين داستان مدام دارند سيگار مي كشند و حتي تو اگر خيلي هم اهل سیگار كشيدن نباشي يك جوري وسوسه مي شوي كه در پايان داستان سيگاري بگيراني.
"مهسا محب علي" علاوه بر اين كار كه برنده جايزه بنياد گلشيري هم بوده دو كتاب ديگر دارد به صدا از انتشارات خيام و نفرين خاكستري از انتشارات افق.