کوهها با هماند و تنهاياند
همچو ما، باهمان ِ تنهايان.
به جای باران ، سگ می بارد از آسمان
به جای باران، سگ می بارد
به جای باد، زوزه می وزد ، زوزه های سگی
در این هوای سگی حال من
چه ولگرد است
* هم شعر و هم آهنگ رو از بلاگ مسعود سرقت كردم. رفيق مشهدي ـ فرانسوي پركار.
داشتم به اين فكر ميكردم كه چي مي شد نيروي انتظامي يه هزينه اي ميداد تا يك سري مجازات براي متلك پراكنيها خياباني و انواع و اقسام آزار جنسي در نظر گرفته ميشد. نگرانيام اين است كه هرچه امنيت ما طفلك ها رو بيشتر تامين مي كنند، برخي دهان ها گشاده تر از هميشه و برخي نگاهها حريصانه تر ميشود به اين جنس ضعيف كه بايد با چاد چاقچور و هزار بيچارگي ديگر حفظ امنيتش كرد. دستاورد اين طرح هيچي كه نباشد دست كم امنيت متلك پراكنان چرند پران را تامين كرده، اساسي.
يه جايي خواندم كه يكي از تلخ ترين شرايطي كه براي شهروندي آدم ها پيش خواهد آمد زماني است كه فرد نتواند هيچ جوره با ساخت و چارچوب جامعه اي كه در آن زندگي مي ند احساس همزيستي كند. هرچه پيشتر مي رويم فضاي فكر و انديشهاي كه دارد بر در و ديوار و كوچه پس كوچه هاي شهر تزريق مي شود بيشتر اين حس رخوت و بيگانگي از محيط را به آدم ميبخشد.
احساس بيگانگي با مترو، كوچه ، خيابان و محيط كار. شايد دامنه بيگانگي فردا و پس فردا برسد به دوستان نزديكي كه دوست مي خواني شان امروز.
جامعه ما علاوه بر اينكه از خيلي بحرانهاي ريز و درشت رنج ميبرد، امروزه بيش از همه با بحران روان پريشي شهروندانش روبرو است. شهرونداني كه بايد روزانه چند ماسك عوض كنند تا بتوانند به بقاي زندگي شان در اين خاك دل خوش كنند.ماسك هايي كه انرژي بر است و دورغ ساز و انديشه سوز.
دبستان كه مي رفتم. هيچ انگيزه اي به اندازه اينكه هر روز يك كارملا بزارم تو كيفم و روانه مدرسه بشم خوشحالم نميكرد. چشمم به دست بابا بود كه وقتي از راه مي رسه چي براي فرداي زنگ تفريح آورده. نون شيرمال و محصولات فخميه رضوي و یا كارملا .
بزرگتر كه شديم كارملا شد رنگارنگ مينو. 20 تومن بود كه شد 30 تومن و در تورم سال گذشته شد يه هو 50 تومن. امروز رفتم سوپري سر روزنامه و يك هزاري سبز رو كه اين روزها به لعنت خدا هم نمي ارزه گذاشتم روي ميز و 5 تا هم رنگارنگ_كارملا تنگش.
چشمتون روز بد نبينه كه يك پانصد توماني پيزوري بقيه پول گرقتم كه خبر از افزايش صد درصدي اين محصول دوست داشتني شركت مينو داشت. چاي و كارملا را نوش جان كردم و به تمام امامزاده هاي هنوز كشف نشده و شده و غيره سوگند ياد كردم كه ديگه هيچوقت كارملا نخورم. بهتر بگم كارملا رو به كل تحريم كرم. ياد خوش دبستان و پاتك زدن به بسته كارملا به خير.
يك سالي بود كه فيلم توي صفحه بزرگ نديده بودم. يعني به عبارتي سينما نرفته بودم. ديشب رفتم به فرهنگسراي ارسباران. پاتوق دوران دانشگاه. فيلم با اعمال شاقه رويت شد. در شلوغي و گرماي مفرط طبقه دوم آمفي تئاتر فرهنگسرا.
"تنها دو بار زندگی می کنیم" به لحاظ فرم كار متفاوتي در سينماي ايران و به ويژه در بخش فيلمهاي بلند بود. سيامك 40 ساله مي خواهد آخر عمري حسرت به دل نباشد. در داستان گريز به دهه شصت هست، فمنيسم هست، عشق هست و آدم هاي مرده هم حضور دارند. هنوز کشف نکردم اما وقتی یک فیلم خوب می بینم تا چند روز انرژی دارم. حیف که مدتی است فیلم خوب ایرانی دیدن محال شده.
از بازی نگار جواهریان و علی رضا آقاخانی هم خیلی خوشم اومد
پ ن : مرسي از شهاب و مریم بابت اين پيشنهاد